X
تبلیغات
:..ღ قشنگ ترین تنهایی دنیا ღ..:

:..ღ قشنگ ترین تنهایی دنیا ღ..:


از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید

نلسون ماندلا


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1392 16:49 توسط inman |



ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺗﻮﺟﯿﺐ ﻟﺒﺎﺳﺖ ﭘﻮﻝ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯽ


ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﯾﻪﻣﻮﺯﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺸﯽ ُ

ﻫﯿﭻ ﺍﺳﻤﯽ ﺍﺯﺵﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﺭﻭ ﯾﻬﻮ ﯾﺠﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯽ


ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺭﻥﺍﺯﺕ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﻦ

ﺗﻮ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺭﺩ ﺑﺸﯽ ُ ﺑﺸﻨﻮﯼ


ﺁﺭﺯﻭﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﺨﻨﺪﯼ ُُ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺍﺷﮏ ﺑﯿﺎﺩ


ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﯾﻪ ﺑﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺧﻮﺏ ﺩﺍﺭﯼ

ﯾﺠﺎ ﺑﻪ ﻣﺸﺎﻣﺖ ﺑﺨﻮﺭﻩ


ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﮐﻮﭼﯿﮑﻪ ﻭﻟﯽ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﯼ

ﺣﺎﻻﺣﺎﻻﻫﺎ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺶ ﯾﺎ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﯿﻮﻓﺘﻪ ﺭﻭ ﺑﺪﺳﺖﺑﯿﺎﺭﯼ



ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻧﯿﺴﺖﺳﺮﺗﻮ ﺑﯿﺎﺭﯼ ﺑﺎﻻ

ﺑﺒﯿﻨﯽ ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺍﺭﻩ ﺧﯿﻠﯽﻋﻤﯿﻖ

ﺑﺎ ﯾﻪ ﺣﺲ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ


ﺍﯾﻦ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎ ﮐﻮﭼﯿﮑﻦ ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺸﻦ..


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392 22:42 توسط inman |


 


به آسمان چه مينگري ز بهر ديدن حور ؟!


زمين پر از فرشتگان کوچک و غمگين است



+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1392 18:22 توسط inman |



هر چي مهربون تر باشي ، بيشتر بيشتر بهت ظلم مي كنند


هر چي صادق تر باشي ، بيشتر بهت شك مي كنند


هر چه دلسوز تر باشي ، بيشتر دلتو مي شكنن


هر چه قلبت رو آسون تر در اختيار بذاري،راحت تر لهش مي كنن


هر چه آروم تر باشي ، فكر مي كنن آدم ضعيفي هستي


هر چه بيشتر به فكر ديگران باشي ، بيشتر حقت رو مي خورن


و هر چي خودت رو خاكي تر نشون بدي،واست كمتر ارزش قائلند


و اين حقيقت زندگيست ..


+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 0:20 توسط inman |



نجار ها کورند!


هنوز تخت دو نفره می سازند!


نمی بینند همه تنهاییم، حتی آنهایی که دو نفره می خوابند!


+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 0:12 توسط inman |




کودکان سرطانی بستری در بیمارستان محک ، در نامه ای به جواد نکونام ،

صعود تیم ملی را به او و دیگر ملی پوشان تبریک گفتند. در این نامه آمده است :


« عمو جواد ما بچه‌های محک دیشب که داشتیم با مامان بابامون و پرستارا و

بقیه دوستامون فوتبال رو تو بیمارستان نگاه می‌کردیم خیلی جیغ زدیم و داد کشیدیم.

محمد همش می‌پرید بالا و نرگس هم همش می‌ترسید گل بخوریم اما نخوردیم

و بردیم و ما خیلی خوشحال شدیم.


تازه بعد از فوتبال هم خیلی‌هامون به دوستامون اس ام اس دادیم و گفتیم که شما

که کاپیتان تیم ملی هستی و قهرمان شدی و رفتی جام جهانی، دوست مایی و

چند وقت پیش اومده بودی بیمارستان پیش ما.


به هم تیمی ها و دوستات هم بگو که آفرین خیلی خوب بازی کردین و

به عمو قوچانی هم بگو تو برزیل هم یه عالمه گل بزنه.


ما هم همیشه تلاش می‌کنیم قهرمان بشیم. برامون دعا کن تا به سرطان هزار تا گل بزنیم.»


ممنون که دوست مایی


« سعید، محمد حسین، مهسا، مهدیه، یاسین، محمد، عبدالله، دنیا، مرضیه،روژان، معصومه، رضا»

تعدادی از کودکان سرطانی محک


سکوت..




+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392 23:58 توسط inman |



خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر


آسمان بی هدف، بادهای بی طرف

ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر


ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان

ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر


 آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح

مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر


مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر


ای مسافر غریب، در دیار خویشتن

 با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر


از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر


 این تویی در آن طرف پشت میله ها رها

این منم در این طرف پشت میله ها اسیر


دست خسته مرا مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر..




+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 23:23 توسط inman |


دلــتـنـگــمـ ـ

بــرآے ڪـسے ڪـ ه مــ
בتــ هــآسـتـ ـ

بــے آنـڪــ ه بــآشــ
ב ..


هــر لــحـظــ ه ..

زنـدگــے اش کــرده امـ ـ ..!!


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392 18:40 توسط inman |




زندگی سرگذشت درگذشت آرزوهاست..


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391 14:43 توسط inman |


خدا خبر داری که


شوخی شوخي داریم پیر میشیم؟

قرار نیست مارو یه خورده به آرزو هامون برسونی؟


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 9:25 توسط inman |



بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم ..


باشد که نباشیم و بدانند که بودیم ..


+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391 22:20 توسط inman |



من اگر نباشم

هیچ اتفاقی نمی افتد

خیابانی بسته نمی شود

تقویمی در هم نمی ریزد

تنها موهای مادرم کمی سپیدتر

و شاید

فقط گورکنی را کمی خسته کنم


پ.ن

تولدم مبارک


+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1391 23:52 توسط inman |



من خدا را درقلبهایی دیدم که بی هیچ توقعی مهربانند



+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1391 20:20 توسط inman |


 

سلام محمد .حالت چطوره ؟خوبی؟ امید وارم هر جا که هستی حالت خوب باشه.

اما داداش من که اصلا حالم خوش نیست.

راستش اینجا هوای تهران خیلی سرده اصلا نمیشه گرماشو تحمل کرد

محمد از خودت بگو برام؟ راستش هنوزم باور نکردم که تو از پیشم رفتی.

بعضی وقتها بی اختیار گوشیمو برمیدارمو بهت زنگ میزنم ولی طبق معمول میگه

خاموشه.داداش این ۱ سال خیلی برام سخت گذشت تنها بودم تنها تر شدم.

یادش بخیر بعضی وقتها با هم قرار میزاشتیم میرفتیم استخر یا باشگاه اما الان ۱ ساله

که نیستی.نمیدونم چرا ولی همیشه فکر میکنم اینجا تو اتاقمی.

رفیق دلم برات تنگ شده ، خیلی کاش منم همراه با تو از این دنیا میرفتم.

محمد شدم یه مرده متحرک کجایی رفیق؟

کجایی که ببینی از رضات فقط یه مشت استخون باقی مونده


هنوز یادم نرفته اون شبیرو که خبر دادن تو دیگه پیش ما نیستی…

ساعت تقریبا ۸ شب
بود…

گوشیم زنگ خورد ، گوشیرو از جیبم در اوردم طبق معمول مهدی بود

سلام داش مهدی حالت چطوره؟

-سلام رضا کجایی؟هر جا که هستی زود خودتو برسون خونه

چی شده دادا؟چرا داد میزنی؟اتفاقی افتاده؟

-رضا محمد مرد!!!

با صدای بلند خندیدمو گفتم: بیشین بینیم بابا چرت پرت نگو حوصلتو ندارم

-رضا به خدا دارم راست میگم محمد مرد

برو بابا حوصلتو ندارم.کاری نداری ؟میخوام در مغازه رو ببندم.

-رضا باور کن راست میگم تورو خدا بیا.. اصلا حالم خوب نیست

(یهو تنم لرزید) مهدی بگو بقران!!! واای داری چی میگی ؟؟؟ یعنی چی؟؟

-یادته غروب محمد گفته بود بریم دریا ؟

اره..چی شده حرف بزن توله سگ

رفت تو دریا شنا کنه که یهو زیر پاش خالی شدو رفت ته دریا هرچی ادمایی که اونجا

بودن سعی کردن کمکش کنن نتونستن.عمق اب خیلی زیاد بود اصلا نمیشد توش بری

از
فرماندهی سپاه قواص اوردنو از اب درش اوردن.الانم بردنش پزشک قانونی

تا دلیلشو پیدا
کنن.رضا …رضا..؟رضا میشنوی؟الوو؟الو کجایی رضا؟

صداشو نمیشنیدم.بی اختیار واسه چند دقیقه سر جام میخ کوب شدم.

باورم نمیشد…همین چند ساعت پیش بهم زنگ زده بود که با هم بریم دریا ولی الان

حس عجیبی داشتم.گوشی از دستم افتاد.


دستو پام میلرزید اصلا نمیتونستم راه برم رو زمین افتادم احساس سر گیجه کردم.

صدای نفس‌هام و تپش قلبم بیشتر شد حس میکردم دیگه نمیتونم نفس بکشم.

دست
کردم تو جیبمو اسپری رو در اوردمو سه چهار باری به دهنم زدم.

کمی‌نفسم بهتر شد ولی
دستو پام بازم میلرزید..

یهو یکی از پشت سرم اروم دستامو گرفتو بلندم کرد.

گفت: چی شده پسر؟ مصطفی بود.

باز نفست گرفت؟اخه چرا این همه به خودت فشار میاری پسر!!!

با صدای اروم و لرزان گفتم :
مصطفی محمد مرد

 گفت چی میگی رضا؟ حالت خوبه؟کلت به جایی خورده ؟

 با این حرفش محکم زدم تو گوششو با صدای بلند داد زدم :

مگه من باهات شوخی دارم اشغال؟؟ میگم محمد مرده میفهمی؟

 شکه شده بود.چشاش گرد شده بود.هر دو تامون دوستای صمیمی‌محمد بودیم.


فقط یه جمله گفت اونم این بود : رضا به مهتاب چه جوری بگیم؟

 وقتی گفت مهتاب
دلم غش رفت.با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن.

مهتاب دوست دختر محمد بود.خیلی همو دوست داشتن..

محمد به خاطر مهتاب سیگارشو ترک کرده بود

و مهتاب به خاطر محمد ۶ ماهه چادری شده بود.

مصطفی شروع کرد به اروم کردن من ولی حرفاش هیچ تاثیری نداشت.

بهش گفتم به مهتاب چیزی نگو فعلا  ، خودم بعدا اروم اروم بهش میگم.

اونم گفت باشه چیزی بهش نمیگم.


سریع یه اژانس گرفتیمو رفتیم دمه در خونه محمد

به محض اینکه رسیدیم سر کوچشون
دیدم مادرش رو خاکا نشسته

و داره خودشو سیلی میزنه.خانومایی که اونجا بودن سعی
میکردن ارومش کنن

 ولی نمیتونستن ، هنوز یادمه مامانش جیغ میزدو میگفت:


ای خدا..ای خدا بچمو بده ..بچمو بده خدا بچمو بده محمدمو بده…

یا امام حسین بچمو
برگردون محکم به خودش سیلی میزدو

با دستاش محکم به سرش میکوبید خیلی شرایط درد ناکی بود.


یهو احساس کردم یکی دستامو از پشت سر گرفته.

وقتی برگشتم دیدم ابجی کوچیکه محمده.۴ سالش بیشتر نبود.اسمش ساراست

عروسک بغلش بودو داشت میخندید.

بهم گفت : (عمو رضا چلا همه دالن گریه میتونن؟جی شده؟)

وقتی دیدمش دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم زدم زیر گریه.

اما سارا هنوز داشت میخندید.

با خودم گفتم : اخه به یه بچه ۴ ساله چه جوری بفهمونم داداشش فوت کرده؟

چه جوری؟ مگه یه بچه تو سن و سال این چی میفهمه؟ صدام زد دوباره

عمو رضا؟ داداشی مرده؟ گفتم: نه عجیجم ..نه..

داداشی رفته اون بالا بالا‌ها پیش خدا.زود زود بر میگرده.باجه قربونت برم…

اروم زیر لب گفت باشه… عروسکشو محکم بغل کردو رفت خونمون

 تا با ماهی‌ها مون تو حوض بازی کنه دیگه نتونستم سر پام وایستم

خیلی حالم بد بود.

اسپری آسمم هم تموم شده بود.رفتم یه گوشه نشستمو سرمو گذاشتم

رو زانو‌هامو شروع کردم به گریه کردن هنوزم باورم نمیشد

 که محمد از دنیا رفته
یادش بخیر.

یادمه اولین باری که میخواست مهتابو ببینه خیلی استرس داشت

منو با خودش برده بود سر قرارش تو پارک…


بهم مگفت: رضا تو الان ۱ ساله با زهرا دوستی بلدی با دختر حرف بزنی

 ولی من اصلا بلد نیستم با مهتاب حرف بزنم.وقتی پشت تلفن باهاش حرف میزنم

همش دلشوره دارم.دستو پام میلرزه . رضا چه کار کنم که مهتاب مال خودم بشه؟

چی کار کنم که دوستم داشته باشه…منم کلی باهاش حرف زدمو راهنماییش کردم.

بهش گفتم : ببین داش محمد وقتی مهتاب اومد اول خیلی اروم سلام میکنی.

اگه دوست داشتی میتونی دست
بدی اشکالی نداره.

بعد دعوتش میکنی به یک کافی شاپ یا سینما..

وقتی هم که کنارشی سعی کن از کلمه عزیزم زیاد استفاده کنی…

اونم ازم تشکر کرد و رفتش کنار درخت تو پارک وایستاد تا مهتاب بیاد.


ساعت ۶ قرار داشتن.ولی ما ساعت ۵:۳۰ اونجا بودیم..

خواستم برم خونه که محمد گفت نرودل شوره دارم  اگه بری خراب میکنم

بهش حق دادم اخه اولین بارش بود که با دختری قرار میزاشت خیلی استرس داشت

منم قبول کردم گفتم کنارتم.


کم کم داشت ساعت ۶ میشد.تو این نیم ساعت ۱۰ بار رفته بود دستشویی تو پارک!!!

خیلی استرس داشت به شوخی بهش گفتم:

محمد نکنه یهو جلوش خودتو خیس کنی رفیق. یه مای بی بی میبستی خودتو

همش میپرسید: رضا پیراهنم خوبه؟موهام خوبه؟شلوارم چی؟

رضا بیا کفشامونو عوض کنیم این کفش اصلا بهم نمیاد.

منم گفتم باشه بابا کشتی منو

رفتیم رو یه پله نشستیمتا مثلا کفشامونو با هم عوض کنیم.همش میگفت:

رضا دمت گرم واقعا اقایی!


منم میگفتم بسه بابا خرم نکن سرامون پایین بودداشتیم کفشامونو در اوردیم

 یهو یه صدایی اروم گفت؟” اقا محمد شمایین؟محمد سریع برگشت.

سمت راستشو دید کسی نبود ولی وقتی سمت چپشو دید یهو جا خورد…

با صدای خیلی اروم گفت : وای رضا چقدر خوشگله بیا برگردیم!!


گفتم نه دیوانه برو..برو

سریع کفشاشو پوشید..گفت رضا تو هم بیا من خجالت میکشم.

دستامو گرفتو بلندم کرد.گفتم باشه میام کشتی منو…

ولی من حرفی نمیزنم خودت باید باهاش حرف بزنی گفت باشه
سلام مهتاب خانوم

به به اقا محمد.حالتون چطوره خوبید ایشاالله؟خوشگل کردی؟

ـمرسی.چشاتون خوشگل میبینه.

تعریف کن بینم .راز موفقیتت چیه؟ها؟چیقدر این لباس بهت میاد.

-راستش سلیقه این رضا بود.

اقا رضا شما خوبی؟

مرسی خوبم.با اجازتون من کم کم رفت زحمت کنم مزاحمتون نمیشم.

یهو دیدم از پشت محمد داره بیشکولم میکنه..که یعنی نرو.

منم گفتم باشه نمیرم چرا
بیشکولم میکنی؟

با این حرفم هر ۳ تامون خندیدیم.محمد خیلی استرس داشت

از حالت صورت و حرف زدنش معلوم بود خیلی شکه شده بود.

۳ ماه تموم با مهتاب فقط تلفنی حرف میزد و این اولین
قرارشون بود.

مهتاب خیلی دختر خوشگل و مهربونی بود. البته محمدم خیلی خوشگل بود ..


خداییش خیلی بهم میومدن.اروم تو گوش محمد گفتم :

شما برید من از پشت سرتون اروم اروم حرکت میکنم.اونم گفت باشه.

رفتن تو پارک و اروم اروم کنار هم قدم میزدن هر ۲ تاشون سراشون پایین بود

و داشتن سنگ فرشارو میشمردن.لام تا کامم حرف نمیزدند.یهو دیدم زیر پای مهتاب

 سنگ گیر کرد و پاش پیچ خورد افتاد زمین

محمد سریع دستاشو گرفتو از زمین بلندش کرد.

خیلی صحنه جالبی بود هردوتاشون شروع کردن به خندیدن.

بعدش دیگه از اول تا اخر دستای همو گرفته بودنو با هم گل میگفتنو گل میشنوفتن

خیلی روز خوبی بود اون روز


یادمه وقتی مهتابو رسوند خونه بدو بدو اومد سمتمو محکم بغلم کرد گفت:واااااااااای

رضا مهتاب همونیه که من تو رویاهام دنبالش بودم.نظرت چیه رضا؟

منم گفتم :خیلی به هم میاین امیدوارم کنار هم خوشبخت بشین
..




اما…اما…چی بگم؟تموم ترسم از اینه که اگه مهتاب بفهمه چی کار میکنه؟

نکنه بلایی
به سر خودش بیاره…نکنه خودشو بکشه…

وای حتی ۱ ثانیه هم نمیتونم خودمو بذارم جاش..


واقعا نمیدونستم چی کار کنم.رفتم تو یه کوچه خلوتو به زهرا زنگ زدم

کل ماجرارو براش
تعریف کردم زهرا بهم پیشنهاد داد گفت :

دخترا حرف همدیگه رو بهتر می‌فهمند.شمارشو
بده به من خودم باهاش حرف میزنم

یه طوری بهش میگم که زیاد داغون نشه منم گفتم
باشه.زهرا خیلی ترسیده بود

ولی طبق معمول خیلی خونسرد بود و اصلا کاری نمیکرد که
حالم بد تر بشه

با حرفاش ارومم میکرد اما از عاقبت کار جفتمون میترسیدیم.


یادمه شبش تا صبح نخوابیده بودم.

نه میتونستم گریه کنم نه میتونستم حرفی بزنم.

زهرا
همش اس میزد تا شاید بتونه ارومم کنه ولی اصلا تاثیری نداشت.

حالم دقیقه به دقیقه
ثانیه به ثانیه بدتر میشد هر چه قدر که میگذشت

جای خالی محمد رو بیشتر حس میکردم.

خیلی سخته ادم صمیمی‌ترین دوستشو از دست بده


امید وارم هیچ کدوم از شما همچین حادثه تلخی تو زنگیتون اتفاق نیوفته.

خیلی سخته شنیدی میگن هیچ عشقی مثل عشق مادر به فرزند نیست؟ اره؟

میتونی حس اون مادری رو که بچشو از دست داده درک کنی؟ میتونی؟


یه چیزی خیلی تنمو میلرزونه…محمد؟ میتونم یه سوال ازت بپرسم؟

محمد اون لحظه ی اخر که امیدت نا امید شد و

آب داشت توی شیکمتو شش‌هات میریخت و اب رو با فشار قورت میدادی

 داشتی به چی فکر میکردی؟به مامانت؟به بابات؟ به من؟به دوستات؟

ولی محمد من دوستتم و ۹ ساله باهات دوستم و خیلی خوب میشناسمت.

مطمئنم لحظه اخر داشتی به مهتاب فکر میکردی!!! شک ندارم…

داشتی واسه ی اون بال بال میزدی تا بیای روی اب..


تو میدونستی که مهتاب بدون تو میمیره تو میدونستی که مهتاب بدون تو

 یه ثانیه هم
نمیتونه دووم بیاره ولی هر چی قدر که تلاش میکردی که

 خودتو روی اب برسونی بیشتر تو
عمق اب فرو میرافتی چی بگم.

کاش اون لحظه ای که به من زنگ زده بودی تا منم باهات بیام دریا میگفتم باشه.

شاید اینجوری میتونستم از اب بکشمت بیرون.اصلا شاید اینجوری
باهم میمردیم

اما..اما..


صبح شد.

تصمیم گرفتم به مهتاب زنگ بزنم تا اونم تو مراسم تشیع جنازه باشه.

میدونستم
خیلی براش سخته میدونستم شاید نتونه اون محیطو تحمل کنه..

اما حق طبیعیش بود که
ببینه…وای خدا دارم چی میگم..هیچ وقت یادم نمیره.

شماره مهتابو به زهرا دادم که
بهش زنگ بزنه تا ماجرارو براش تعریف کنه…

۱۰دقیقه بعدش دیدم یه شماره غریبه از
خونه بهم زنگ زد.برداشتم… بله بفرمایید؟

-رضا چی شده؟رضا تورو قران بگو که همش دروغه بگو که حقیقت نداره..

رضا تورو قران بگو
که همش دروغه..

مهتاب بود.

نتونستم حرفی بزنم.چی باید میگفتم؟اروم گفتم: مهتاب منم مثل خودتم.

تورو
خدا اینجوری حرف نزن حالم بده.بدترش نکن.

با این حرفم با صدای بلند زد زیر گریه…


-رضا من محمدمو از تو میخوام..

رضا محمدمو از تو میخوام..رضا برش گردون من بدون
محمدم

نمیتونم.نمیتونم..نمیتونم.


مهتاب گریه نکن.قسمتش این بود مهتاب تورو خدا…

-رضا محمدمو برگردون..

من نمیتونم..

وای نفسم بالا نمیاد..

رضا بهش بگو بهم زنگ بزنه.

شما
دارین بهم دروغ میگین..

بگو گوشیشو روشن کنه.جواب اس‌هامو بده.

راستی رضا میدونستی
آخر هفته تولدشه؟پنشنبه؟

رفتم براش گردنبند با دسبند گرفتم که خودم دستش کنم.


مهتاب تورو خدا…

مهتاب تو رو به جد سادات تورو به امام حسین اروم باش..

حالم بده..مهتاب


بسه…

-رضا بهش بگو واسه ثور تولد باید یه کیک گنده بگیره ..

به زهرا هم بگو بیاد..خیلی
خوش میگذره…

مهتاب تورو خدا تمومش کن…

-ای خدا…خدایا اینا دارن بهم دروغ میگن..

محمد من زندست شما دارین دروغ میگین


همتون دروغ گویین همتون اشغالین چشم ندارین مارو با هم ببینین…

محمدمو چی کار
کردین..زود باش برشگردونین…

مهتاب بسه..تورو خدا..مهتاب سرنوشتش همین بوده.مرگ حقه !!

دیر و زود هممون از دنیا
میریم.

-با صدای بلند داد زدو گفت: خفه شو کثافت اشغال محمد من زندست.

گوه نخور بی شعور..یه
بار دیگه بگی محمد مرده مادرتو به عذات میکشونم.

خفه شو….


گوشیو قطع کردم.سر جام خشکم زد.حالم خیلی بد شد.

مامانم وقتی منو تو اون شرایط دید
گفت رضا چی شده ؟منم گفتم هیچی…

اصلا حال خوبی نداشتم ..مامانم سریع برام شربت
درست کرد تا بخورم

ولی اونم اصلا تاثیری نداشت.

حتی یه قطره ابم از گلوم پایین
نمیرفت.حالم خیلی بد بود.

ساعت ۴ بعد از ظهر تشیع جنازه محمد بود…میخواستم به
مهتابم بگم تا بیادولی… هنوزم فکر میکردم اینا همش خوابه.

حتی چند بار سیلی محکم به خودم زدم تا شاید از
خواب پاشم ولی

همش حقیقت بود…همش واقعیت بود.


زنگ زدم به مهتابو گفتم :ساعت ۴ بیا امام زاده نور و سریع گوشیو قطع کردم.

دیگه حالم
خوب نبود.دیگه واقعا سر درد داشتم.

بابام وقتی فهمید حالم بده سریع یه ماشین گرفتو
منو برد بیمارستان

 تا بهم سرم وصل کنن…

از ساعت ۱۰ صبح تا ۳ بیمارستان بودم.

دکترا
میگفتن فشارت افتاده پایین حداقل امشبو باید اینجا باشی ولی من گفتم نه…

میخوام تو
مجلش خاکسپاری صمیمیترین دوستم باشم.

سریع یه ماشین گرفتمو رفتم امامزاده.

کمی‌دیر
رسیده بودم.محمدو خاک کرده بودن.همه زنها دورش نشسته بودنو

 داشتن گریه میکردن.تو
اون شلوغی یه صدایی خیلی به گوشم اشنا بود.

وقتی دقت کردم دیدم مهتاب هم هست.وای خدا…


اصلا باورم نمیشد از بس با ناخوناش خاکارو زده بود کنار

که تموم ناخوناش کنده
شده بودو خون میومد تموم صورتش سرخ و کبود شده بود.

 تو اون شرایط اصلا نتونستم گریه کنم.هنوزم باورم نمیشد که محمد مرده…


از اون روز ۱ سال میگذره و فردا سالگردشه .محمد یه سال گذشت!!!!

هر شب خوابتو میبینم رفیق .


بعضی شبا تا صبح به این فکر میکنم که چقدر ساده از پیش ما رفتی نامرد .

اروم
و بی سرو صدا…

تنها کسی بودی که تو شادی و غم‌هام همیشه کنارم بودیو مثل یه داداش واقعی

همیشه کنارم بودی و ترکم نمیکردی…راستی محمد از مهتاب خبری نداری؟



منم خیلی وقت بود که از مهتاب خبری نداشتم تا این که چند ماه پیش فهمیدم که…

نمیدونم طاقت شنیدنشو داری یا نه ..

میدونم خیلی سخته ولی باید یه چیزیرو بگم تا
بدونی…

مهتاب الان۳ ماهه با مصطفی دوسته…

همین دیروزم با هم رفتن کنار ساحل و
سوار قایق شدن و کلی خوش گذروندن.

وقتی به مصطفی گفتم چرا به دوستم خیانت کردی گفت:


بابا محمد دیگه نیست .این که خیانت حساب نمیشه. خیلی دوست داشتم با مهتاب هم حرف بزنم ولی مثل اینکه خطشو عوض کرده و

 مصطفی هم خیلی
خوب کنترلش میکنه…

محمد؟ داداش خوبی؟ناراحت شدی این حرفو زدم؟ محمد حالت خوبه داداشی؟

میدونم روحت الان داره با این حرفم عذاب میکشه ..

ولی داداشی منو تو هم دردیم.!!! محمد؟ زهرارو یادته؟


همونی که پیشت قسم میخوردم که تا اخرش باهم میمونیمو با هم ازدواج میکنیم؟

یادته
میگفتم زهرا پاکترین دختریه که تو عمرم دیدم؟

یادته میگفتم از زهرا بهتر تو کره خاکی
پیدا نمیشه؟

محمد زهرا هم مثل مهتاب تو بهم خیانت کرد و همین چند هفته پیش عروسیش بود

حالا دیدی منم همدردتم؟دیدی مثل خودتم؟


داداش بیخبال..

راستی اینجا هوای تهران خیلی سرده..اونجا چی؟هوا سرده؟

راستی محمد تو برزخ زمین متری چنده؟میشه برام یه زمین بخری و بذاری کنار؟

شاید به زودی بیام پیشت…میام پیشت…


داداش تو تنها نیستی.منو داری.برات هر روز ایه الکرسی میخونمو

هر پنشنبه
میام پیشتو باهات درد و دل میکنم.

محمد هیچ وقت فراموشت نمیکنم.

تو هم هنوز برام یه
داداش با معرفتی.

تا اخر قیامت کنارتمو تنهات نمیزارم.


ازت یه چی میخوام که دوست دارم جای برادری ازم قبول کنی.

ازت میخوام حالا که اون
بالایی و به خدا نزدیکتری

برای خوشبختی مصطفی و مهتاب دعا کنی…

تو کینه ای نبودی و نیستی پس حلالشون کن.


دیگه حرفی ندارم..

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1391 17:17 توسط inman |


 

 

شاید برایت عجیب است این همه آرامشم!


خودمانی بگویم به آخر که برسی دیگر فقط نگاه میکنی..


+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391 21:48 توسط inman |


تا حالا شده خیلی دلتنگ صدای یه نفر باشی

اما ..

چون نمیتونی بهش زنگ بزنی

با یه شمارهٔ ناشناس باهاش تماس بگیری

که ..

فقط " الو" گفتنش رو بشنوی ؟؟؟

خیلی سخته لعنتی!خیلی..

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1391 14:30 توسط inman |


فقط غروب جمعه نیست که دلگیر است
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کافیست دلت    گیر باشد . .


+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391 18:18 توسط inman |


 

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!

دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟

پسر : خوب «منزل» بگم چطوره !؟

دختر : واااای از دست تو!!!

پ: باشه باشه ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟

 د: اه اصلا باهات قهرم

پ: باشه بابا تو «عزیز منی»، خوب شد؟ آَشتی؟

د: آشتی، راستی گفتی دلت چی شده بود؟

پ: دلم !؟ آها یه کم می پیچه! از دیشب تا حالا .

د:  واقعا که!!!

پ: خوب چیه نمیگم مریضم اصلا خوبه!؟

د: لوووووووس..

پ: ای باباضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !

د: بازم گفتی این کلمه رو!؟؟؟

پ: خوب تقصیر خودته!

میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم

هی نقطه ضعف میدی دست من!

د: من از دست تو چی کار کنم

پ: شکر خدا! ،

دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود؛

لیلی من!!!

د: چه دل قشنگی داری تو چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.

پ: صفای وجودت خانوم .

د: می دونی! دلم تنگه برای پیاده روی هامون..

برای سرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتابها..

برای بوی کاغذ نو..

برای شونه به شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه..

آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!

پ: می دونم میدونم دل منم تنگه برای دیدن آسمون تو چشمای تو..

برای بستنیهای شاتوتی که با هم می خوردیم..

برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم...!

د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟

پ: آره یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!

د: آخ چه روزهایی بودن..

چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده..

وقتی توی دستام گره می خوردن مجنون من.

پ: ..

د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟

پ: ..

د: نگاه کن ببینم..! منو نگاه کن..

پ: ..

د: الهی من بمیرم..

چشمات چرا نمناک شده فدای تو بشم..

پ: خدا ن.. (گریه)

د: چرا گریه می کنی؟؟؟

پ: چرا نکنم؟! ها!!!؟

د: گریه نکن من دوست ندارم مرد من گریه کنه جلوی این همه آدم

بخند دیگه، بخند

زود باش بخند

پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم..

کی اشکاموکنار بزنه که گریه نکنم ؟

د: بخند وگرنه منم گریه می کنما .

پ: باشه.. باشه.. تسلیم. گریه نمی کنم.. ولی نمیتونم بخندم .

د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟

پ : تو که می دونی.. من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد

ولی امسال برات کادوی خوب آوردم.

د:چی؟ زود باش بگو دیگه آب از لب و لوچه ام آویزون شد.

پ: ..

د: باز دوباره ساکت شدی..!؟؟؟

پ: برات.. کادددووو..(هق هق گریه).. برایت یک دسته گل رُز!

یک شیشه گلاب!

و یک بغض طولانی آوردم..!

تک عروس گورستان!

پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره..!

اینجا کنار خونه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم

نه اشک و فاتحه

نه اشک و دلتنگی و فاتحه

نه اشک و دلتنگی و فاتحه و مرور خاطرات نه چنداندور..

امان خاتون من!!!

تو خیلی وقته که..

آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من..

دیگر نگران قرصهای نخورده ام..

لباس اتو نکشیده ام

و صورت پف کرده از بیخوابیم نباش..!

نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش..!

بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم ..

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1391 22:50 توسط inman |



دو تا پیرمرد باهم قدم میزدن،

یکمی جلوتر از اونا هم همسرانشون به آرومی باهم راه میرفتن و حرف میزدن.

پیرمرد اولی رو میکنه به اونیکی و میگه:

من و زنم دیروز رفتیم به رستوران که هم خیلی شیک و با کلاس بود؛

هم خیلی تر و تمیز و هم کیفیتِ غذاهاش عالی بود

و از اون مهمتر قیمت غذاش خیلی مناسب بود!

پیرمرد دوم: عه... چه جالب. واجب شد مام یه شب بریم اونجا!

حالا اسمِ رستورانه چی بود؟

پیرمرد اولی کلی فکر کرد؛کلی به خودش فشار آورد اما چیزی یادش نیومد!

بعد خیلی آروم از پیرمرد دوم پرسید:

ببین یه حشره ای هست،پرهای بزرگ و خوشگلی داره

بعضیا هم خشکش میکنن و تو خونه به عنوان تابلو ازش استفاده میکنن،اسمش چیه؟

پیرمرد دوم با تعجب : پــــــــــــــــــــــــروانه؟!

پیرمرد اول با خوشحالی: آره خودشه!

بعد با فریاد رو میکنه به پیرزنها و میگه:

پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیروز رفتیم، اسمش چی بود؟!


پ.ن

یعنی من عاشق این پیرمردم..




+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 22:42 توسط inman |



به سلامتي اعتماد كه المثني نداره
 
وقتي رفت ديگه رفته


+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1391 14:21 توسط inman |


يه چيزي که هيچ وقت فکرشُ نميکردم که به اين زودي بهش برسم


اين بود که تو اين سن بشينمُ گاهي ناخودآگاه نفسهاي عميق از ته دل بکشم


واسه کشيدنشون حالا زود بود


خـــــيــــلي زود


+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391 20:55 توسط inman |


گاهی اوقات

مجبوریم بپذیریم

که برخی از آدمها

فقط میتوانند در قلبمان بمانند

نه در زندگیمان ..


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 13:36 توسط inman |


 

لبهایش به لبهایم دوخته شد و من اغما

 

 حس گس یک لحظه در خلا آزاد..


+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391 14:52 توسط inman |



تنهــا چیـز با کیفیــت تــو زنـدگیمــون ''درده"


هــر چــی مـی کشیمـش پــاره نمیشــه ..


+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391 13:5 توسط inman |



سر سري رد شو و زندگي کن

 

دقت ..   "دق ت "  مي دهد ..!



+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1391 13:4 توسط inman |



ماسه ها فراموشکار ترین رفیقان راهند !!

پا به پایت می آیند

آنقدر که گاهی سماجتشان در همراهی حوصله ات را سر می برد

اما کافی ست تا اندک بادی بوزد یا خرده موجی برخیزد

تا برای همیشه از حافظه ی ضعیفشان رد پایت گم شود !!

من از نسل ماسه نیستم !!!

از نسل صدفم

صدف هایی که به پاس اقامتی یک روزه

تا دنیا دنیاست

صدای دریا را

برای هر گوش شنوایی

زمزمه می کنند..


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 0:38 توسط inman |



نمیدانم چرا بین اینهمه آدم پیله کرده ام به تــــو ؟!


شاید فقط با تــــو پروانه میشوم..


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 12:37 توسط inman |


 

هیچ وقت و هیچ وقت

حتی فکرش رو هم نمیتونی بکنی

که انقدر بی صدا و آروم

اما به یکدفعه

چیزی رو که همیشه برای خودت میدونستیش

از دست بدی..


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391 20:31 توسط inman |



بعضی خاطره ها هستند نه میشه فراموششون کرد

نه میشه نادیدشون گرفت

نه میشه دوستشون نداشت

نه میشه تحملشون کرد

نه میخوایشون

نه نمیخوای

شاید بیشتر از اون که بهت حال بدن داغونت میکنن

ولی بازم هر روز هر لحظه جلوی چشماتن

هر لحظه روحتو عذاب میدن

یادش که میوفتی هنوز مثل قدیم دلت میلرزه

اما..

بعضی موقعه ها آدم نمیدونه به چی دل ببنده نبنده

نه میشه به آدمایی دل بست که یه جو معرفت تو وجودشون نیست

نه به زمین که هر روز خودشون دور میزنه چه برسه به ما

نه به زمان که هر ثانیه یک سازی میزنه

نه به روز که شب میشه

نه به شب که روز میشه

فقط میشه به جمعه بعدظهرا دل بست

که لعنتی هیچوقت تموم نمیشه

لحظه هایی که قد یه عمر میگذره و فقط عذابت میده

عذابی که برات لذت داره

یاد اون روزا

خاطره ها

اون روزا که معرفت داشتی

اون روزا که دوسم  داشتی

ولی الان..

با تو ام با خود خودت

بفهم

نابودم کردی..

 

پ.ن

خیلی وقت بود خودم ننوشته بودم

از او روز که فهمیدم پای کس دیگه ای وسطه

ذره ذره دارم نابود میشم

بغض داره خفم میکنه

کاش این زندگی لعنتی تموم میشد

نــــا مرد


+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390 11:11 توسط inman |



چندیست در نبودنت به ساعت شنی مینگرم

یک صحرا گذشته است..



+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390 0:35 توسط inman |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

به نام خدا خالق انسان

به نام انسان خالق غم ها

به نام غم ها به وجود اورنده ي

اشك ها

به نام اشك تسكين دهنده ي

قلب ها

به نام قلب ها ايجاد گر عشق

و به نام عشق زيباترين خطاي

انسان

دلم گرفته

تنهام

همین..


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1392

شهریور 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
اردیبهشت 1389
آرشيو



پیوندها

You are in my heart
عکس و شعر و هر چیز عاشقانه
شب آفتابی(بزرگترین وبلاگ گروهی)
خوشاعشق و خوشا ناکامی عشق
ღ♥ღNADIAღ♥ღ
حمايت از حيوانات بي خانمان
دختر سمپادي
آخرین بوسه
مكانيك پايان تمام مهندسي هاست
ایران وطن من تو را می سازم
اســـرار
کافه اندیشه جوان
تنهایی را قسمت کنیم
سوشیانت
وارثان کوروش
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
به تو چه ؟!...
روی قلب من نوشته استقلال سلطان عشقه
- ––•-•ღکــلـبـــه ی عشـــــــقღ•-•–– -
انجمن ایرانیان
قلب پاک
بیراهه رفته بودم ,آن شب.......
وبلاگ دوستداران قيصر امين پور
تبلیغات
جنگ جهانی سوم علیه پسرا
وبلاگی واسه ی شاد زیستن!!!
سخنی از عشق
عاشق اونی هستم که خودشم میدونه کیه
دانلود
محل تبلیغ شما
محل تبلیغ شما x
سیاست
عکس
عشق شیرین
دل شکسته...!
عشق و علاقه
سیستم کلیکی
کورش کبیر
عکس_عشقولانه_جک_داستان
بغض خنده
دخمل ها
باران...نفس...تنهایی...غم
ASHEGHAAAAA
تنهایی
یه آدم معمولی
سنا
قایقران تنها
ღ نجواي نيمه شب ღ
یه دختر تنها
دختری از جنس خاک
ایتالیا
رویای پاک
مهندسی عشق
.............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عکس
ماهستیم
ازدواج موقت
نوجووووون ایرووووونی
جوک، طنز، لطیفه
جوک، اس ام اس ، لطیفه،طنز
پایگاه اطلاع رسانی دکتر شریعتی
جیغ بنفش
یادداشتهای روزانه
عشق صدای فاصله هاست
عاشقانه ترین های سروناز
خط خطی
پادشاه سیلترا(رمان های نوین)
دخترانه
اخبار ایران و جهان
کلوپ استقلال
کلوپ عاشقا
زیر 15 سال ممنوع
رويداد سیاسی
زندگی زیباست اگر سرنوشت با تو باشد.
حــــــــــــــرف های نـــگــفــتــه ...
الهه عشق
مخ زن
مبدا
من و تنهایی...
همه اش عشق...
شعر و موسیقی(مردشب)
بزرگ ترین وبلاگ تفریحی ایرانی
هموطن بیدارشو
بهترین جوک واس ام اس روز
دختر آریایی-جوان امروز
! روزنوشتهای یک مورچه
ايرانيكا
قوی ترین موتور جستوجوگر ایرانی
باران عشق و طوفان اس ام اس
دختر عشق فوتبال
پرتال ریاضیات(محض) ایران
عجیب ترین وبلاگ
خاطرات سمپادی
قول می دهم آسمانی شوم
تئاتر سیاست
پاتوق دختر و پسر ایرانی
در توالت عمومی
توپ ترین وبلاگ سال ایران
وب تخصوصی هک.امنیت
رایگانت
آزادی خواهان منطق گرا
گفته ها و نکته ها
ارتباط بین زنان و مردان
هرکجا هستم باشم، آسمان مال من است
خبر نامه شیراز
لنگه جوراب سوراخ
برای ساختن ایرانی ثروتمند و شاد
مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا
فرزندان خاتمی ، فرزندان ایران
شهروند امروز
دل شـکـسـتـه
اخبار استقلال
آوای آزاد ( شعرا)
احساس بارونی
تقدیم به تو که هنوز مغروری...
رسم خود کشی یک دختر
دست نوشته های پسری ايرانی
فیلم
انواع فیلتر شکن
یاهو شکن
چتر ها را باید بست
پس عشق کجاست؟
دانلود آهنگ
نوجوانان طرفدار اسمان شب
کاش که همه ی روزهای خدا سه شنبه بود.
من حالم کلی خرابه
::مرکز دانلود موزیک پاپ و رپ::
ادم نمایی درون باتلاق
بزرکترین سایت تفریحی دنیا
3 تا بوقی. بوق بوق بوق!!
سلامت آلت تناسلی
۩۞۩ سلامت و شادابی ۩۞۩
دهکده عشق
فقط زد بازی عشقه
قالب وبلاگ blogskin
etee
کی شریک زندگی می خواد؟
شب بارانی
فرشته ی آزاد
سفر کرده
asheghemtam
برنگ آب
عشق یعنی دوست داشتن بدون دلیل (امید و زهرا)
گل یخ
کد آهنگ
رهگـــــــــــــــــــذر خاطرات " عاشقانه ترین حرفها و عکسها
آوای غم
نوشته های دختری عاشق از تبار گورستان عشق
فقط چند دقیقه.......
love spring
کاسه داغ تر از آش
به نام او که مهربان تر از مادر است
خاطره
من از این رکود به تنگ امدم
آگهی رایگان
تحقیقات
...::: قاصدک عشق:::...
سیمرغ
سیمرغ ( اختصاصی )
سینمای ما
عکس بازی
دیوونه خونه عاشقان
به کلبه ی کوچکم خوش آمدید
چه بی تابانه می خواهمت
کسب درامد اینترنتی
گوگل ایرانی
بر عکس کردن کلمات
بچه های باحال
یادگاری تنهایی من
دخـــتـــر پســـرهـــای بـــاحـــــال
""قلب های بی ریا""
دل نوشته های یه پسر ایرونی
پکیج
فقط بخند
فیلم
با تو ام با تو
اشکای بیگناها میسازه دریا ها
همای
باران آبی
نفیسه
دنیای قشنگ
دختر تک
دختر سنگي
تنهاعشق من
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin