تبليغاتX
:..ღ قشنگ ترین تنهایی دنیا ღ..:

:..ღ قشنگ ترین تنهایی دنیا ღ..:

                                    

 باتوجه به قهرمانی کاملا

 

 شانسی پرپولیسی هااین

 

 تیم نام  خود را به

 

لپ لپ تغیر داد. 

 

 

عاشق همیشه آبی

+ سیاه شده یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 22:45 به دست آ ئورا |


 

 

 

 

در تصویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید ، هیچكس عصبانی نیست ، هیچكس سوار بر اسب نیست ، هیچكس را در حال تعظیم نمی بینید ، هیچ وقت برده داری در ایران مرسوم نبوده ، در بین این سدها پیكر تراشیده شده حتی یك تصویر برهنه وجود ندارد . این فرهنگ اصیل ماست : نجابت ، قدرت ، احترام ، مهربانی ، خوشرویی، ایمان ، اعتقاد و ......


چه بودیم و چه شدیم....

 

+ سیاه شده شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 23:15 به دست آ ئورا |


 

 

در کوهستان عشق رشته کوهي است به نام عشق.   چشمه اي است به نام وفا که به رودي مي ريزد به نام صفا و اين رود به دريايي محو مي شود به نام جدايي بگذار تا بگويم دوستي يه اتفاق است و جدايي قانون طبيعت پس بيا قانون را زیر پا بگذاریم  بيا فقط عاشق  عشق شویم.

 

 

 

زرداست که لبریزحقایق شده است
 
تلخ است که با باد موافق شده است
 
عاشق نشدی و گر نه می فهمیدی
 پاییز بهاریست که عاشق شده است

 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
 
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
 
غلط است آن که گوید دل به دل راه دارد
 دل من ز غصه خون شد، دل او خبر ندارد

 

 

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ويران مي کردند...

 

  

 

 

بهترين مترجم کسي است که سکوت ديگران را ترجمه کند

 

 

  

گاهي وقتا آدما در عرض چند ثانيه دل كسايي رو كه دوستش دارن ميشكنن
منو بابت اون ثانيه ها ببخش

 

 

اي همدم روزهاي تنهايي و اي غمخوار روزهاي پر از اندوه به تو مي انديشم به تو که فانوس لحظات تاريکي مي خواهم تمام وجودم را بر برگ هاي روزهاي سپيد بنويسم و به تو بگويم که دوستت دارم و آشيان قلبم با تو هرگز ويران نخواهد شد

 

 

 

  

 

دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين.

 

 

 

زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلبها گرامی تر از آنند که بشکنند آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست می رود با گریه جبران نمی شود .فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم

 

 

 

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
 
هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت
 
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
 خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!
 

 

+ سیاه شده جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 23:16 به دست آ ئورا |


  

صدای پای آب

اهل کاشانم 
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
 من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
 در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
 کعبه ام بر لب آب
 کعبه ام زیر اقاقی هاست
 کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
 اهل کاشانم
 پیشه ام نقاشی است
 گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
 دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
 خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
 اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
 پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
 پدرم پشت زمانها مرده است
 پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
 مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
 پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟
 من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
 باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
 آب بی فلسفه می خوردم
 توت بی دانش می چیدم
 تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
 شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
 یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
 بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
 من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
 من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
 تا ته کوچه شک
 تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
 من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
 رفتم ‚ رفتم تا زن
 تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
 چیزها دیدم در روی زمین
 کودکی دیدم ماه را بو می کرد
 قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
 نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
 من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
 من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
 کاغذی دیدم از جنس بهار
 موزه ای دیدم دور از سبزه
 مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
 من قطاری دیدم روشنایی می برد
 من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
 من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
 و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
 خک از شیشه آن پیدا بود
ککل پوپک
 خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
 خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
 و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادرک ریاضی حیات
 پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
 مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
 شهر پیدا بود
 رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
 گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
 پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
 کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
 مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
 کلمه پیدا بود
 آب پیدا بود عکس اشیا در آب
 سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
 سمت مرطوب حیات
 شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
 دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفره دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خک
ریزش تک جوان ازدیوار
 بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
 گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
 جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
 جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
 جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
 حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
 فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
 قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
 جغد در باغ معلق می خواند
 باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
 شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
 آب را دیدم خک رادیدم
 نور و ظلمت را دیدم
 و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
 جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
 من با تاب من با تب
 خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
 عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
 چک چک چلچله از سقف بهار
 و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
 مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
 من صدای قدم خواهش را می شونم
 و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهه پک حقیقت از دور
 من صدای وزش ماده را می شنوم
 و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
 و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمنک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
 پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
 پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
 من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
 آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
 روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
 روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
 روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
 من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
 هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
 مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
 مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
 مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
 تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
 من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم
 من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
 سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
 مرگ در ساقه خواهش
 و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
 زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
 زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
 چه اهمیت دارد
 گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
 من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
 و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
 گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
 زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
 گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
 و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
 و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
 و بیاریم سبد
 ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
 و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
 و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
 و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
 و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
 و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
 و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
 بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
 و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
 و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
 پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خک نشسته است
 پشت سر خستگی تاریخ است
 پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
 تور در آب بیندازیم
 وبگیریم طراوت را از آب
 ریگی از روی زمین برداریم
 وزن بودن را احساس کنیم
 بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
 گاه زخمی که به پا داشته ام
 زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
 مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
 مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
 مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
 مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
 ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
 بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
 کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
 چیز بنویسد
 به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
 که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
 دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
 صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
 هیجان ها را پرواز دهیم
 روی ادرک  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
 نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
 که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

کاشان | قریه چنار | تابستان 1343


 

+ سیاه شده جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 23:14 به دست آ ئورا |


 

  عشق یعنی...

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .

گفت دوستم داري؟گفت نوچ.

گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا.

دختره چشماش پر از اشک شد.

 هيچي نگفت.

پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي

زيبا ترين هستي.

تورودوست ندارم چون عاشقتم.

اگه تو بميري برات گريه نميکنم

 چون من هم ميمیرم .

 

 

دلم گرفته

هی فلانی ...؟ می دانی؟...می گویند رسم زندگی چنین است !!!!!!

می آیند......می مانند .......عادتت می دهند........و می روند.......

و تو در خود می مانی ............و تو تنها می مانی ............

راستی نگفتی ؟ رسم تو نیز چنین است؟

مثل همه ی فلانی ها هستی؟؟؟

ولی من این چنین نیستم.مثل هیچ کدام از فلانی ها نیستم

من اگر بیایم ،می مانم،بی وفا نیستم،پس می مانم،

میگی تو هم یه روز می میری.آره منم یه روزی می میرم

ولی مرگ که یاپان زندگی نیست،پس پایان عشق من هم نیست

من عاشق تو شدم ربطی به دنیا نداره که تو این دنیا باشه یا تو

اون دنیا.

اینم می دونم که من به جهنم میرم و تو به بهشت چون یه معشوقه ی

پاک بودی .توی دله من پاک بودی،از همه چیز پاک تر.

ولی من یه عاشق پاک نبودم پس لایق جهنم هستم.

میگن کسی که میره بهشت هر کس رو بخواد می تونه ببینه

حتی اگه تو جهنم باشه.پس اونجا هم منتظر می مونم تا منو از 

آتش در بیاری.

آره انتظار خنده داریه وقتی تو این دنیا نخواستی منو ببینی

پس تو اون دنیا هم نمی خوای ببینی..... 

دلم گرفته با نظراتتون مثل همیشه دل گرمم کنین

 

                    

 

 

پاسخ تلخ

 

پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟؟

 

بااینکه دلم میخواست باتمام وجودم داد بزنم به خاطر تو...

 

بهش گفتم: به خاطر هیچکس"

 

پرسید: به خاطر چی پس زنده هستی؟؟

 

بااینکه دلم فریاد میزد به خاطرتو..

 

با یک بغض غمگین

 

گفتم به خاطر هیچ چیز"

 

ازش پرسیدم: تو به خاطر چی زنده هستی؟؟

 

درحالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود

 

گفت به خاطر کسی که که به خاطر هیچ زنده است""".....

 

 

                                                                                                       

باور میکنی که من ،

همیشه تشنه ات هستم...                                                 

اما

تو

سراب نیستی که نگاهم ؛ 

تشنه ای آشفته و سرگردان باشد !!!

 

تو

دریایی هستی که

لحظه به لحظه

جرعه جرعه مینوشمت...

اما

به یک مزرعه میمانم ؛ 

که

همیشه تشنه ترین عاشقه

دریای حضور توست !!!

 

من

این تشنگی را دوست دارم !

با تو

نگاه تشنه ام همیشه میخندد....

چون

تو

تجلی دریا در کویر لبخندهایمی....

 

دوستت دارم

 

 

  

وقتی دلم برایت تنگ میشود

خاطراتم را پرسه میزنم

لباس نگاه تو را می پوشم

و از اشتیاق نوازشتهایت سرشار میشوم...

وقتی تو اینجایی

باز

لباس نگاه تو بر تن من است

و روی پوستم

جوانه های سبز نوازشت میدرخشند...

چگونه بودنی ست بودنت ؟؟؟

بی پروا و صادق ؟؟؟

بی ادعا و بی ریا ؟؟؟

نمیدانم

تو خوبتر از تمام اینهایی!!!!

بگو چگونه بی وقفه

روشنتر از خورشید

در لحظه هایم جاری میشوی

که حتی با فرسنگها فاصله

بدون اینکه ثانیه ای دور باشم

از تو ،

با تو زندگی میکنم ؟؟؟

همیشه وقتی دلم برایت تنگ میشود

تو اینجایی

به رسم بهار مرا میرویانی...

و وقتی به دیدنم می آیی

وقتی اینجایی

فقط یک آرزو دارم

که زمان بایستد

که پیشم بمانی

که من بی لباس نگاهت

رنگ پوچی نگیرم...

تو با من و لحظه هایم بی نهایت مهربانی

همیشه میدانم

هر وقت دلم برایت تنگ شود

تو

عاشقانه اینجایی!!!

 

+ سیاه شده جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 23:12 به دست آ ئورا |


 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت

رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشگی ، رو قلبت

هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی

حس کنی که هنوز هم دوسش داری!!!

 

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که

 

یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی

 

اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها

 

تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم

 

دوسش داری

 

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار

 

تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی :

 

گل من باغچه ی نو مبارک

 

 

 

برف بازی با تو

آرزویی ست برایم

حتی حالا که دیگر بچه نیستیم

با تو بودن

برای من

همیشه خواستنی ست ...

بگذار خیال کنم برف میبارد

و همه جا سپید شده

در شبی زیبا و برفی

بیا باهم یک آدم برفی درست کنیم

که دماغش هویچی باشد ...

و کلاهش یک سطل ...

برای لباس سفیدش دگمه هم میگذاریم

همیشه دوست داشتم این دگمه ها هستۀ خرما باشند...

شال گردن سفید و قرمزم را که خیلی دوست دارم

آن را هم  دور گردنش مپیچیم تا سرما نخورد

بعد تو دست راست آدم برفی

و من دست چپش را

بگیریم و به خانه ببریم

میخواهم فردا صبح که از خواب بیدار شدم

روی شانه های مهربان تو

کودکانه ترین گریه را برای آب شدن دوست برفی مان

سر دهم ....

آه چقدر دلم برای کودکیها تنگ شده

بیا یک روز کودک شویم

آن روز همبازی من میشوی؟؟؟؟

تو

و من

و بازیهای کودکانه....

تو چشم بگذار تا من جایی را پیدا کنم

جایی که حجم جسمم را برای لحظاتی پنهان کند

تا ده بشمار و چشمهایت را باز کن

دنبالم بگرد

مرا از صدای نفسهایم پیدا کن

هنگام دویدن موهای دم اسبی ام را بکش

وقتی خسته شدیم

آبه لیوان را به جای نوشیدن

با شیطنت روی سر هم خالی کنیم

همدیگر را خیس کنم...

دزدکی همدیگر را ببوسیم ....

بستنی قیفیه همدیگر را لیس بزنیم ...

تاب بازی کنیم

تو آنقدر محکم تاب مرا تکان دهی تا من جیغ بکشم...

و خسته از یک روزه بی ریا

به خانه برگردیم

تو با لالائی های من

و من روی بازوان تو

بخواب رویم ...

دوست دارم کودکانه ترین عاشقانه ها را یکروز برایت بسرایم

بگو جاودانه ترین من

هم بازی من میشوی؟؟؟؟

 

  

 

من خوشبختم

نازنینم

زمانی فکر میکردی اگر از اطاقم بیرون بیایم

با انسانها

با آنهایی که میشناسم

و با آنهایی که نمیشناسم

به نشانۀ رفاقت دست بدهم

تو را اندکی

فراموش خواهم کرد

فکر میکردی اگر اندکی فراموشت کنم

از بار دلتنگی هایم کمی کم خواهد شد

 

هرچند دلتنگ تو بودن را دوست دارم

اما

من از اطاقم بیرون امدم

به دنیای انسانهای آشنا و نا آشنا قدم گذاشتم

ولی نه

رفاقتی متولد نشد تا لبخند کوچکی حتی

بر لبانم بنشاند

باور میکنی نازنینم

دنیا خالی از رفاقت شده

خالی از هر حس خوب

گاه دوستی

گاه مهربانی و محبت

مثال نسیمی گذرا بر دشت زندگی می وزد

و در دامنه های یک کوه

سرد و خاموش

متوقف میشود

من جز این خانۀ کوچک مادری

که نصف دلبستگی هایم را معنا کرده

و جز تو

که نصف دیگر دلبستگی من به این دنیایی

جام مهربانی ننوشیده ام...

دنیا را اینگونه دوست دارم

نه بیشتر

حس میکنم اگر از این خط فرضی که به دور قدمهایم کشیده ام

قدمی فراتر بردارم

در سایه های سیاه زندگی

به دار آویخته میشوم

شاید زندانی خوبیهایم شوم

شاید فروغ چشمانم

در ظلمت نگاه های بی روح آدمکها

خاموش شود

شاید...

گویا این خانۀ کوچک

و قلب بزرگ تو

تنها آشیانۀ زنده بودن نفسهایم است...

من هرگز لحظه ای از تو دور نبوده ام

من با تو

در این دلتنگیهای مدام

زندگی کرده ام

نپوسیده ام

چرا که تنها یک کلامت

یک لبخندت

مرا نورباران میکند

 

مرا به جشن ستاره ها میبرد

مرا چون پیچکی به ساقه های سبز عشقت

پیوند میزند...

نمیدانی چقدر دوستت دارم...

 

 

از اینکه در این خانۀ کوچک احساس بزرگی میکنم

از اینکه چشمان بی ستاره ام در شبهای دلتنگی

با اشتیاق چشمان مادر هم آغوش میشود

از اینکه چون توئی برای سرودن دارم

از اینکه تو پلی هستی برای باورهایم

چقدر احساس خوشبختی میکنم

 

+ سیاه شده جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 23:10 به دست آ ئورا |


(لبخندهایت)

لبخندهایت را چه عاشقانه در ذهنم نشانده ای

که حتی در این دوریهای رو به پایان

مستم از جام یاد تو !

در عبور از لحظه های زندگی 

گاهی آشفته و نگران 

مثل پروانه ای که اسیر تار عنکبوت شده

من بی نهایته غم را احساس میکنم...

آنزمان که به بودن خودم نیازمندم

چه ساده در زوایای ذهنم

تنها با یک لبخندت

نجاتم میدهی...

بگو معجزه لبخند بی ریای تو را 

در کدام صفحه از تاریخ زندگی ام بنویسم ؟؟؟

منکه هر لحظه هر ثانیه بیاد توام

بگو این زیبائیه عشق است یا جاودانگی حضور تو؟؟؟

یک احساس ناب قلبم را سرشار میکند

وقتی من در لبخندهای تو پناه میگیرم ...

بگو چگونه حتی با تصوری از چهرۀ تو 

در اوج آشفتگیها حتی من آرام میگیرم؟؟؟

در این دنیایی که به مترسکها 

میتوان بیشتر از آدمکها دل بست...

میدانم!

میدانم که جاودانگی حضور تو 

عشق را با جامۀ زیبای اعتقاد

ماندنی کرد...

در قلب من

 

 

                                            تا بحال آیا شده یک لحظه بی تو سر کنم ؟؟؟

بی تو و بی یاد تو

شب را بنوشم تا سحر؟؟؟

زندگی را خالی از دوستی وعشق

بی تو در پس کوچه های ذهن و دل

تا بحال آیا شده باور کنم ؟؟؟

از خودم میپرسم و میخندم از حرف خودم

من که با تو لحظه ها را تا ستاره میروم

من که صدها کهکشان را با نگاهت میخرم

من که در چشمان رویائیه تو گم میشوم

تا بحال آیا شده بی یاد تو یک لحظه را پرپر کنم ؟؟؟

تو که در چشمان تو مهتابی از جنس شب پاک من است

تو که در آغوش تو خورشیدی از آرامش جان من است

تو که در چشمان من همچون سپیده روشنی

تو که به آغوش من رنگ شقایق میزنی

من چرا باید شبی را بی تو و بی یاد تو ازبر کنم ؟؟؟

یا چرا باید بدون یاد تو

زندگی را در میان آدمکهای دروغ باور کنم ؟؟؟

تو که همزاد منی عاشق ترین احساسمی

تو که در آغوش من ، عاشق ترینم ؛ نه زیادی نه کمی ....

تا بحال آیا شده بی یاد تو یک لحظه را پرپر کنم ؟؟؟

پاسخم این شد به افکار عجیبم عاقبت:

نازنینم ؛

تا بحال یک ثانیه حتی نشد

بی تو و بی یاد تو من سر کنم !!!

" ای بزرگه مانــــــدنی"

 

 


ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 23:6 به دست آ ئورا |


براي شكستن من يك اخم توكافيه نيازي به فريادنيست، واسه اشك ريختنم سكوت توكافيه نيازي به قهرنيست، براي مردنم حرف رفتنت كافيه نيازي به انجامش نيست

 

 

+ سیاه شده چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 20:16 به دست آ ئورا |


عشق

شنیده بودم که عشق یه توقف کوتاهه میاد ومیره ولی من با تمام وجودم میگم عشق فقط میاد و دیگه نمی ره اونی که میره عشق نیست هوسه که مثل یه گوله برف با حرارت دست های آدم آب میشه . . . من بر این باورم که عشق هرگز نمی میره . من با این عشق زندگی کردم ،نشستم ،خندیدم،گریه کردم وقتی تنها بودم ثانیه ها رو شمردم ،لحظه ها رو کشتم ،دقیقه ها جهنم شد و روزها با یاد تو، فقط با یاد تو سپری شد ولی هرگز از عشقم کم نشد اما چه بر من گذشت فقط خدا می دونه وبس

 

 

 

 

 

 

دوست داشتن

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوستت دارم

 

 

 

بارون

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟

ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟

روي ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟

چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمياد!؟

نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف

عکس اون چشماي قشنگ توي فنجون نمياد

من و کشتي تو با اين خنجر دوريت عجبه

چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟

مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم

دل تو واسه مويه پريشون نمياد

دل تو ازبس سفيد و لطيفه مثل برف

از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد

تو دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي

درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد

صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره

اما با غم نجيب روي ناودون نمياد

دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه ميموني

تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمياد

عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز

يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد

نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم

هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمياد

زندگي بزيه شطرنج و من منتظرم

طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد

گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه

که قد اشکاي من از رود کارون نمياد

گاهي وقتا با خودم ميگم شاي ميخواد ذوق بکنم

اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد

اونکه براي ديدنش ستاره ميچيني اهل نازه

پس با يه خواهش آسون نمياد

تو نامه آخري کلي دليل اورده بود

مثلا چون تشنه اند ياسايه تو گلدون نمياد

لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود

کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد

 

 

 

یکی داشت یکی نداشت اونی داشت تو بودی اونی نداشت من بودم یکی خواست یکی

نخواست اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم

یکی بود پس کی نبود اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم!

یکی آورد یکی نیاورد اونی که آورد تو بودی اونی که نیاورد من بودم

یکی برد یکی نبرد اونی که برد تو بودی اونیکه دل به تو باخت من بودم

 

 

 

 

 

تنها...

________________________________________

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

من آهنگ غریب روزگارم. غمی بی انتها در سینه دارم.

 تمام هستی ام یک قلب پاکست.

که آن را زیر پایت می گذارم

 

 

 


ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده جمعه بیستم اردیبهشت 1387 19:56 به دست آ ئورا |


يادتون باشه که دل، تخته ســـــــــــياه نيست که هر کي اومد روش بنويسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد

 

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز


ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده جمعه بیستم اردیبهشت 1387 19:8 به دست آ ئورا |


کار ما نیست شناسایی رازگل سرخ

 

کار ما شاید این است

که درافسون گل سرخ شناورباشیم

پشت دانایی اردو بزنیم

دست در جذبه یک برگ بشوئیم

صبح ها وقتی خورشید درمیاید،متولدبشویم

هیجان ها را پرواز دهیم

روی ادراک فضا،رنگ،صدا،گل نم بزنیم

آسمان را بنشانیم میان دوهجای«هستی»

ریه ها راازابدیت پروخالی بکنیم

باردامش راازدوش پرستوبه زمین بگذاریم

نام رابازستانیم ازابر

ازچنار،ازپشه،ازتابستان

روی پای ترباران به بلندای محبت برویم

دربه روی بشرونورگیاه وحشره بازکنیم

+ سیاه شده جمعه بیستم اردیبهشت 1387 18:58 به دست آ ئورا |


شریعتی:استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن دین من است

 

شريعتي: زندگي خوردن و خوابيدن نيست انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست

زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف

يادمان باشد اگر گل چيديم عطر و برگ و گل و خار همه همسايه ديوار به ديوار همند

چه گوارا:

مرا به جرم چیدن گلی محکوم کردند چرا که دستانم بوی گل میداد.اما هیچ کس نگفت که شاید من گلی کاشته باشم

 

 

خداوندا

خداوندا!

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي

بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش بسپارد كه او يكريزو

پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر سازد

بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را...!

                                                                                  "دکتر شریعتی"

 

+ سیاه شده جمعه بیستم اردیبهشت 1387 18:56 به دست آ ئورا |


خدا قول نداده
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل...
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه ...
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ...
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن ...
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...
قول داده ؟

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس...
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده ... زياد تو دست انداز نمون ...
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده

 

 

 

 

 

 

ترنمی همچو باران همان روزهای اول

در کوچه های احساس

در بن بست هایی که درختان اقاقیا شکوفه کرده بودند

آن زمان که کودکان از کلاس درس می گریختند

من با شوقی پر از بی تابی به انتظارت

که تو از آن در آهنی بیایی بیرون

دیگر تاب ماندن نداشتم

همچنان می نگریستم به در

همه بیرون می آمدن همه دختر ها

 و همه ی پسر ها دم در به انتظار

همه آمدند بیرون، پسرها دست در دست معشوقه هایشان

در خیابان قدم زنان به پیش رفتند

اما من همچنان نگریستم به در

که تو بیایی تا من و تو هم در کوچه های شهر قدمی با هم بزنیم

اما تو بیرون نیامدی

ناگهان از دور شنیدم صدای آژیر ماشین یک پلیس را

که با سرعت آمدند و همه دختر ها و پسر ها را دست بسته بردند

نمی دانم به کجا ؟!؟!به چه جرم ؟!؟!

شاید به جرم با هم بودن

که ناگهان تو از در بیرون آمدی و گفتی

پلیسها رفتند گفتم آری

و تو با طنین دل انگیز نوایت

گفتی حالا با هم قدم می زنیم تا به بی نهایت

و دست در دست هم رو به سمت خوشبتی

رفتیم تا در بی نهایت جاده محو شدیم

در حالی که باران نم نم شروع به باریدن کرد



 

همدمی می خواهم تارهایم کنداز زندان تنهایی

وبه من یاد دهد رمزخوشبختی را.

همدمی می خواهم که من اوباشم و اومن باشد

وبرای دل من واژه ی سبزصداقت را تفسیرکند

وبخواند درمن قصه ی پاک صمیمیت را.

                چه کسی می آید؟

                                      چه کسی؟

 

 

 

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا


بی وفا بی وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا


نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی


سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا


عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست


من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا


نازنينا نازنينا
  ما به ناز توجوانی داده ايم


ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا


وه كه با اين عمر های كوته بی اعتبار

 
اينهمه غافل شدن از چون منی شيدا چرا


آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند


در شگفتم من در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنيا چرا


شهريارا بي حبيب خود نمی كردی سفر


راه عشق است اين يكی بی مونس و تنها چرا؟؟

 

 

 

 

تکيه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم...

 ما که به هم نمي رسيم , بسه ديگه بذار برم..

 کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم؟...

حيف تو نيست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...

 من نه قلندر شبم , نه قهرمان قصه ها... نه برده ي حلقه به گوش , نه ناجي فرشته ها...

 تو اين دو روز زندگي , شبيه من فراوونه... يه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...

من عاشقم همين و بس , غصه نداره بي کسي... قشنگي قسمت ماست ..که ما به هم

نمي رسيم........................................

 

 

 

مهم نیست

________________________________________

 

مهم نیست فردا چی میشه مهم اینه که امروز دوست دارم

 

مهم نیست فردا کجایی مهم این که هرجا یی دوست  دارم

 

مهم نیست که تا ابد باهم نباشیم مهم این که تا ابردوست دارم

 

مهم نیست قسمت چیه مهم اینه که قسمت شد دوست داشته باشم

 


ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده جمعه بیستم اردیبهشت 1387 18:45 به دست آ ئورا |


در خواب ناز بودم شبی   

                دیدم کسی در میزند

                          در را گشودم روی او

                                     دیدم غم است در میزند

   ای دوستان بی وفا

             از غم بیاموزید وفا.....

                       غم با همه بیگانگی

                                   هر شب به من سر میزند

    

   


ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 5:32 به دست آ ئورا |


+ سیاه شده جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 2:11 به دست آ ئورا |



ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 1:53 به دست آ ئورا |


+ سیاه شده جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 1:51 به دست آ ئورا |


+ سیاه شده جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 1:22 به دست آ ئورا |


به نام خالقي كه تنهاست ولي تنهايي را براي مخلوقاتش نمي پسندد.


ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:44 به دست آ ئورا |


اغلب افراد مجرد ميل دارنـد بـدانـنـد كـه چـگونـه و كجا بايدعشق حقيقي را بيابند...

ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:15 به دست آ ئورا |


 اساس تاريخ تولدتان درخت مورد نظر را ...
ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:13 به دست آ ئورا |


بخشی از شخصیت شما در رگهایتان جاریست آیا گروهای خونی می توانند
ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:10 به دست آ ئورا |


کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند...

ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:8 به دست آ ئورا |


دختر ها خيلي دوست دارند جاي پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جاي دختر ها باشند...

ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:6 به دست آ ئورا |



ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:3 به دست آ ئورا |


حکایت 

 

نقل است که شبی نماز همی کرد. آوازی شنید که هان بوالحسنو خواهی

 

که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ گفت: ای بار 

 

خدایا بگو تا من هم آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با

 

 خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟ آواز آمد:

 

 نه از تو، نه از من

 

 

 

+ سیاه شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 15:27 به دست آ ئورا |


همينطور كه به آسمان چشم دوخته بودي دست مرا در دستت  بيشتر فشار

 

 مي دادي زمان به كندي ميگذشت و در آن آنات سنگين نمي دانم در ذهنت...


ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 14:51 به دست آ ئورا |


آن واژه های در آخرین ثانیه های با تو بودن هنوز هم در مرور طولانی و طاقت سوز زمان

 

 به تلاشی بیهوده اما عمیق آنچه را که ویران کردی نتوانستند تا نام نهند ! هنوز میسوزم

 

 در...


ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 14:50 به دست آ ئورا |


  نه در اندیشه من کارزار کفر و ایمانی         نه در جان غم اندوزم هوای باغ رضوانی

 

اگر کاوی درونم را خیال خویش را یابی       پریشان جلوه ای چون ماهتاب اندر بیابانی

 

مولانا اقبال لاهوری


ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 14:44 به دست آ ئورا |


انسان باید رنج بکشه تا به حقایق پی ببره و اگه تو آرزومند چیزهایی در ما ورای عقل و

 

علم نباشی به قول عین القضاه بهتره بی خیال بشی اون میگه در نهاد هر کسی این...

 


ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 14:40 به دست آ ئورا |


حتما حتما تا آخر بخوانید
ای داستان ادامه دارد

+ سیاه شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 14:35 به دست آ ئورا |


 

 

چشم در راه

گر روز و شب نیک اندیشی بر راه خویش
جمعی همه خوبان سازی همراه خویش

ساز دل رندان بر لب دریا خوش است
لعل لب عشاق در خلوت باغ نوش است

چشم صبوری عشق خیره ماند بر در مراد
نمک در چشم بود و شور آن نقطه در دل نهاد

+ سیاه شده دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 17:43 به دست آ ئورا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

به نام خدا خالق انسان

به نام انسان خالق غم ها

به نام غم ها به وجود اورنده ي

اشك ها

به نام اشك تسكين دهنده ي

قلب ها

به نام قلب ها ايجاد گر عشق

و به نام عشق زيباترين خطاي

انسان

دلم گرفته

تنهام

همین..


صفحه نخست
پست الکترونیک



آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387



رفیق

You are in my heart
Love
اطلاعات عمومی برای نوجوانان
Bahaaaaaaaaaaal
خانه دل
عکس و شعر و هر چیز عاشقانه
خانه ی دوست
همیشه دوست دارم
شب آفتابی(بزرگترین وبلاگ گروهی)
كلبه من
ღ♥ღ عشقღ♥ღ
سکوت دل
ღ♥ღشراب عشقღ♥ღ
خوشاعشق و خوشا ناکامی عشق
ღ♥ღNADIAღ♥ღ
حمايت از حيوانات بي خانمان
-------رپ فارســـی-------
بزرگترین مرجع دانلود آهنگ و موسیقی ایران
دختر سمپادي
آخرین بوسه
مكانيك پايان تمام مهندسي هاست
ایران وطن من تو را می سازم
اســـرار
کافه اندیشه جوان
تنهایی را قسمت کنیم
سوشیانت
وارثان کوروش
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
به تو چه ؟!...
روی قلب من نوشته استقلال سلطان عشقه
- ––•-•ღکــلـبـــه ی عشـــــــقღ•-•–– -
انجمن ایرانیان
قلب پاک
بیراهه رفته بودم ,آن شب.......
وبلاگ دوستداران قيصر امين پور
تبلیغات
جنگ جهانی سوم علیه پسرا
وبلاگی واسه ی شاد زیستن!!!
سخنی از عشق
عاشق اونی هستم که خودشم میدونه کیه
دانلود
محل تبلیغ شما
محل تبلیغ شما x
سیاست
عکس
عشق شیرین
دل شکسته...!
عشق و علاقه
سیستم کلیکی
کورش کبیر
عکس_عشقولانه_جک_داستان
بغض خنده
دخمل ها
باران...نفس...تنهایی...غم
ASHEGHAAAAA
تنهایی
یه آدم معمولی
سنا
قایقران تنها
ღ نجواي نيمه شب ღ
یه دختر تنها
دختری از جنس خاک
ایتالیا
رویای پاک
مهندسی عشق
.............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عکس
ماهستیم
ازدواج موقت
نوجووووون ایرووووونی
جوک، طنز، لطیفه
جوک، اس ام اس ، لطیفه،طنز
پایگاه اطلاع رسانی دکتر شریعتی
جیغ بنفش
یادداشتهای روزانه
عشق صدای فاصله هاست
عاشقانه ترین های سروناز
خط خطی
پادشاه سیلترا(رمان های نوین)
دخترانه
اخبار ایران و جهان
کلوپ استقلال
کلوپ عاشقا
زیر 15 سال ممنوع
رويداد سیاسی
زندگی زیباست اگر سرنوشت با تو باشد.
حــــــــــــــرف های نـــگــفــتــه ...
الهه عشق
مخ زن
مبدا
من و تنهایی...
همه اش عشق...
شعر و موسیقی(مردشب)
بزرگ ترین وبلاگ تفریحی ایرانی
هموطن بیدارشو
بهترین جوک واس ام اس روز
دختر آریایی-جوان امروز
! روزنوشتهای یک مورچه
ايرانيكا
قوی ترین موتور جستوجوگر ایرانی
باران عشق و طوفان اس ام اس
دختر عشق فوتبال
پرتال ریاضیات(محض) ایران
عجیب ترین وبلاگ
خاطرات سمپادی
قول می دهم آسمانی شوم
تئاتر سیاست
پاتوق دختر و پسر ایرانی
در توالت عمومی
توپ ترین وبلاگ سال ایران
وب تخصوصی هک.امنیت
رایگانت
آزادی خواهان منطق گرا
گفته ها و نکته ها
ارتباط بین زنان و مردان
هرکجا هستم باشم، آسمان مال من است
خبر نامه شیراز
لنگه جوراب سوراخ
برای ساختن ایرانی ثروتمند و شاد
مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا
فرزندان خاتمی ، فرزندان ایران
شهروند امروز
دل شـکـسـتـه
اخبار استقلال
آوای آزاد ( شعرا)
احساس بارونی
تقدیم به تو که هنوز مغروری...
رسم خود کشی یک دختر
دست نوشته های پسری ايرانی
فیلم
انواع فیلتر شکن
یاهو شکن
چتر ها را باید بست
پس عشق کجاست؟
دانلود آهنگ
نوجوانان طرفدار اسمان شب
کاش که همه ی روزهای خدا سه شنبه بود.
من حالم کلی خرابه
::مرکز دانلود موزیک پاپ و رپ::
ادم نمایی درون باتلاق
بزرکترین سایت تفریحی دنیا
3 تا بوقی. بوق بوق بوق!!
سلامت آلت تناسلی
۩۞۩ سلامت و شادابی ۩۞۩
دهکده عشق
فقط زد بازی عشقه
قالب وبلاگ blogskin
etee
کی شریک زندگی می خواد؟
شب بارانی
فرشته ی آزاد
سفر کرده
asheghemtam
برنگ آب
عشق یعنی دوست داشتن بدون دلیل (امید و زهرا)
گل یخ
کد آهنگ
رهگـــــــــــــــــــذر خاطرات " عاشقانه ترین حرفها و عکسها
آوای غم
نوشته های دختری عاشق از تبار گورستان عشق
فقط چند دقیقه.......
love spring
کاسه داغ تر از آش
به نام او که مهربان تر از مادر است
خاطره
من از این رکود به تنگ امدم
آگهی رایگان
تحقیقات
...::: قاصدک عشق:::...
سیمرغ
سیمرغ ( اختصاصی )
سینمای ما
عکس بازی
دیوونه خونه عاشقان
به کلبه ی کوچکم خوش آمدید
چه بی تابانه می خواهمت
کسب درامد اینترنتی
گوگل ایرانی
بر عکس کردن کلمات
بچه های باحال
یادگاری تنهایی من
دخـــتـــر پســـرهـــای بـــاحـــــال
""قلب های بی ریا""
دل نوشته های یه پسر ایرونی
پکیج
فقط بخند
فیلم
با تو ام با تو
اشکای بیگناها میسازه دریا ها
همای
باران آبی
نفیسه
دنیای قشنگ
دختر تک
دختر سنگي
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


آمار آمار دیکشنری دیکشنری آهنگ

منبع کدهای موزیک وبلاگ کلیک کنید