|
باتوجه به قهرمانی کاملا شانسی پرپولیسی هااین تیم لپ لپ تغیر داد. عاشق همیشه آبی + سیاه شده یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 22:45 به دست آ ئورا |
در تصویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید ، هیچكس عصبانی نیست ، هیچكس سوار بر اسب نیست ، هیچكس را در حال تعظیم نمی بینید ، هیچ وقت برده داری در ایران مرسوم نبوده ، در بین این سدها پیكر تراشیده شده حتی یك تصویر برهنه وجود ندارد . این فرهنگ اصیل ماست : نجابت ، قدرت ، احترام ، مهربانی ، خوشرویی، ایمان ، اعتقاد و ...... + سیاه شده شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 23:15 به دست آ ئورا |
در کوهستان عشق رشته کوهي است به نام عشق. چشمه اي است به نام وفا که به رودي مي ريزد به نام صفا و اين رود به دريايي محو مي شود به نام جدايي بگذار تا بگويم دوستي يه اتفاق است و جدايي قانون طبيعت پس بيا قانون را زیر پا بگذاریم بيا فقط عاشق عشق شویم. زرداست که لبریزحقایق شده است به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ويران مي کردند... بهترين مترجم کسي است که سکوت ديگران را ترجمه کند گاهي وقتا آدما در عرض چند ثانيه دل كسايي رو كه دوستش دارن ميشكنن اي همدم روزهاي تنهايي و اي غمخوار روزهاي پر از اندوه به تو مي انديشم به تو که فانوس لحظات تاريکي مي خواهم تمام وجودم را بر برگ هاي روزهاي سپيد بنويسم و به تو بگويم که دوستت دارم و آشيان قلبم با تو هرگز ويران نخواهد شد دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين. زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلبها گرامی تر از آنند که بشکنند آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست می رود با گریه جبران نمی شود .فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
+ سیاه شده جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 23:16 به دست آ ئورا |
صدای پای آب اهل کاشانم + سیاه شده جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 23:14 به دست آ ئورا |
عشق یعنی... دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه . گفت دوستم داري؟گفت نوچ. گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا. دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت. پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي. تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميمیرم . دلم گرفته هی فلانی ...؟ می دانی؟...می گویند رسم زندگی چنین است !!!!!! می آیند......می مانند .......عادتت می دهند........و می روند....... و تو در خود می مانی ............و تو تنها می مانی ............ راستی نگفتی ؟ رسم تو نیز چنین است؟ مثل همه ی فلانی ها هستی؟؟؟ ولی من این چنین نیستم.مثل هیچ کدام از فلانی ها نیستم من اگر بیایم ،می مانم،بی وفا نیستم،پس می مانم، میگی تو هم یه روز می میری.آره منم یه روزی می میرم ولی مرگ که یاپان زندگی نیست،پس پایان عشق من هم نیست من عاشق تو شدم ربطی به دنیا نداره که تو این دنیا باشه یا تو اون دنیا. اینم می دونم که من به جهنم میرم و تو به بهشت چون یه معشوقه ی پاک بودی .توی دله من پاک بودی،از همه چیز پاک تر. ولی من یه عاشق پاک نبودم پس لایق جهنم هستم. میگن کسی که میره بهشت هر کس رو بخواد می تونه ببینه حتی اگه تو جهنم باشه.پس اونجا هم منتظر می مونم تا منو از آتش در بیاری. آره انتظار خنده داریه وقتی تو این دنیا نخواستی منو ببینی پس تو اون دنیا هم نمی خوای ببینی..... دلم گرفته با نظراتتون مثل همیشه دل گرمم کنین پاسخ تلخ پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟؟ بااینکه دلم میخواست باتمام وجودم داد بزنم به خاطر تو... بهش گفتم: به خاطر هیچکس" پرسید: به خاطر چی پس زنده هستی؟؟ بااینکه دلم فریاد میزد به خاطرتو.. با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز" ازش پرسیدم: تو به خاطر چی زنده هستی؟؟ درحالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر کسی که که به خاطر هیچ زنده است"""..... باور میکنی که من ، همیشه تشنه ات هستم... اما تو سراب نیستی که نگاهم ؛ تشنه ای آشفته و سرگردان باشد !!! تو دریایی هستی که لحظه به لحظه جرعه جرعه مینوشمت... اما به یک مزرعه میمانم ؛ که همیشه تشنه ترین عاشقه دریای حضور توست !!! من این تشنگی را دوست دارم ! با تو نگاه تشنه ام همیشه میخندد.... چون تو تجلی دریا در کویر لبخندهایمی.... دوستت دارم وقتی دلم برایت تنگ میشود خاطراتم را پرسه میزنم لباس نگاه تو را می پوشم و از اشتیاق نوازشتهایت سرشار میشوم... وقتی تو اینجایی باز لباس نگاه تو بر تن من است و روی پوستم جوانه های سبز نوازشت میدرخشند... چگونه بودنی ست بودنت ؟؟؟ بی پروا و صادق ؟؟؟ بی ادعا و بی ریا ؟؟؟ نمیدانم تو خوبتر از تمام اینهایی!!!! بگو چگونه بی وقفه روشنتر از خورشید در لحظه هایم جاری میشوی که حتی با فرسنگها فاصله بدون اینکه ثانیه ای دور باشم از تو ، با تو زندگی میکنم ؟؟؟ همیشه وقتی دلم برایت تنگ میشود تو اینجایی به رسم بهار مرا میرویانی... و وقتی به دیدنم می آیی وقتی اینجایی فقط یک آرزو دارم که زمان بایستد که پیشم بمانی که من بی لباس نگاهت رنگ پوچی نگیرم... تو با من و لحظه هایم بی نهایت مهربانی همیشه میدانم هر وقت دلم برایت تنگ شود تو عاشقانه اینجایی!!! + سیاه شده جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 23:12 به دست آ ئورا |
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشگی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری!!! چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی : گل من باغچه ی نو مبارک
برف بازی با تو آرزویی ست برایم حتی حالا که دیگر بچه نیستیم با تو بودن برای من همیشه خواستنی ست ... بگذار خیال کنم برف میبارد و همه جا سپید شده در شبی زیبا و برفی بیا باهم یک آدم برفی درست کنیم که دماغش هویچی باشد ... و کلاهش یک سطل ... برای لباس سفیدش دگمه هم میگذاریم همیشه دوست داشتم این دگمه ها هستۀ خرما باشند... شال گردن سفید و قرمزم را که خیلی دوست دارم آن را هم دور گردنش مپیچیم تا سرما نخورد بعد تو دست راست آدم برفی و من دست چپش را بگیریم و به خانه ببریم میخواهم فردا صبح که از خواب بیدار شدم روی شانه های مهربان تو کودکانه ترین گریه را برای آب شدن دوست برفی مان سر دهم .... آه چقدر دلم برای کودکیها تنگ شده بیا یک روز کودک شویم آن روز همبازی من میشوی؟؟؟؟ تو و من و بازیهای کودکانه.... تو چشم بگذار تا من جایی را پیدا کنم جایی که حجم جسمم را برای لحظاتی پنهان کند تا ده بشمار و چشمهایت را باز کن دنبالم بگرد مرا از صدای نفسهایم پیدا کن هنگام دویدن موهای دم اسبی ام را بکش وقتی خسته شدیم آبه لیوان را به جای نوشیدن با شیطنت روی سر هم خالی کنیم همدیگر را خیس کنم... دزدکی همدیگر را ببوسیم .... بستنی قیفیه همدیگر را لیس بزنیم ... تاب بازی کنیم تو آنقدر محکم تاب مرا تکان دهی تا من جیغ بکشم... و خسته از یک روزه بی ریا به خانه برگردیم تو با لالائی های من و من روی بازوان تو بخواب رویم ... دوست دارم کودکانه ترین عاشقانه ها را یکروز برایت بسرایم بگو جاودانه ترین من هم بازی من میشوی؟؟؟؟
من خوشبختم نازنینم زمانی فکر میکردی اگر از اطاقم بیرون بیایم با انسانها با آنهایی که میشناسم و با آنهایی که نمیشناسم به نشانۀ رفاقت دست بدهم تو را اندکی فراموش خواهم کرد فکر میکردی اگر اندکی فراموشت کنم از بار دلتنگی هایم کمی کم خواهد شد هرچند دلتنگ تو بودن را دوست دارم اما من از اطاقم بیرون امدم به دنیای انسانهای آشنا و نا آشنا قدم گذاشتم ولی نه رفاقتی متولد نشد تا لبخند کوچکی حتی بر لبانم بنشاند باور میکنی نازنینم دنیا خالی از رفاقت شده خالی از هر حس خوب گاه دوستی گاه مهربانی و محبت مثال نسیمی گذرا بر دشت زندگی می وزد و در دامنه های یک کوه سرد و خاموش متوقف میشود من جز این خانۀ کوچک مادری که نصف دلبستگی هایم را معنا کرده و جز تو که نصف دیگر دلبستگی من به این دنیایی جام مهربانی ننوشیده ام... دنیا را اینگونه دوست دارم نه بیشتر حس میکنم اگر از این خط فرضی که به دور قدمهایم کشیده ام قدمی فراتر بردارم در سایه های سیاه زندگی به دار آویخته میشوم شاید زندانی خوبیهایم شوم شاید فروغ چشمانم در ظلمت نگاه های بی روح آدمکها خاموش شود شاید... گویا این خانۀ کوچک و قلب بزرگ تو تنها آشیانۀ زنده بودن نفسهایم است... من هرگز لحظه ای از تو دور نبوده ام من با تو در این دلتنگیهای مدام زندگی کرده ام نپوسیده ام چرا که تنها یک کلامت یک لبخندت مرا نورباران میکند مرا به جشن ستاره ها میبرد مرا چون پیچکی به ساقه های سبز عشقت پیوند میزند... نمیدانی چقدر دوستت دارم... از اینکه در این خانۀ کوچک احساس بزرگی میکنم از اینکه چشمان بی ستاره ام در شبهای دلتنگی با اشتیاق چشمان مادر هم آغوش میشود از اینکه چون توئی برای سرودن دارم از اینکه تو پلی هستی برای باورهایم چقدر احساس خوشبختی میکنم + سیاه شده جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 23:10 به دست آ ئورا |
لبخندهایت را چه عاشقانه در ذهنم نشانده ای که حتی در این دوریهای رو به پایان مستم از جام یاد تو ! در عبور از لحظه های زندگی گاهی آشفته و نگران مثل پروانه ای که اسیر تار عنکبوت شده من بی نهایته غم را احساس میکنم... آنزمان که به بودن خودم نیازمندم چه ساده در زوایای ذهنم تنها با یک لبخندت نجاتم میدهی... بگو معجزه لبخند بی ریای تو را در کدام صفحه از تاریخ زندگی ام بنویسم ؟؟؟ منکه هر لحظه هر ثانیه بیاد توام بگو این زیبائیه عشق است یا جاودانگی حضور تو؟؟؟ یک احساس ناب قلبم را سرشار میکند وقتی من در لبخندهای تو پناه میگیرم ... بگو چگونه حتی با تصوری از چهرۀ تو در اوج آشفتگیها حتی من آرام میگیرم؟؟؟ در این دنیایی که به مترسکها میتوان بیشتر از آدمکها دل بست... میدانم! میدانم که جاودانگی حضور تو عشق را با جامۀ زیبای اعتقاد ماندنی کرد... در قلب من تا بحال آیا شده یک لحظه بی تو سر کنم ؟؟؟ بی تو و بی یاد تو شب را بنوشم تا سحر؟؟؟ زندگی را خالی از دوستی وعشق بی تو در پس کوچه های ذهن و دل تا بحال آیا شده باور کنم ؟؟؟ از خودم میپرسم و میخندم از حرف خودم من که با تو لحظه ها را تا ستاره میروم من که صدها کهکشان را با نگاهت میخرم من که در چشمان رویائیه تو گم میشوم تا بحال آیا شده بی یاد تو یک لحظه را پرپر کنم ؟؟؟ تو که در چشمان تو مهتابی از جنس شب پاک من است تو که در آغوش تو خورشیدی از آرامش جان من است تو که در چشمان من همچون سپیده روشنی تو که به آغوش من رنگ شقایق میزنی من چرا باید شبی را بی تو و بی یاد تو ازبر کنم ؟؟؟ یا چرا باید بدون یاد تو زندگی را در میان آدمکهای دروغ باور کنم ؟؟؟ تو که همزاد منی عاشق ترین احساسمی تو که در آغوش من ، عاشق ترینم ؛ نه زیادی نه کمی .... تا بحال آیا شده بی یاد تو یک لحظه را پرپر کنم ؟؟؟ پاسخم این شد به افکار عجیبم عاقبت: نازنینم ؛ تا بحال یک ثانیه حتی نشد بی تو و بی یاد تو من سر کنم !!! " ای بزرگه مانــــــدنی" + سیاه شده جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 23:6 به دست آ ئورا |
شماره مورد نظر مسدود است............................................................................ براي شكستن من يك اخم توكافيه نيازي به فريادنيست، واسه اشك ريختنم سكوت توكافيه نيازي به قهرنيست، براي مردنم حرف رفتنت كافيه نيازي به انجامش نيست + سیاه شده چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 20:16 به دست آ ئورا |
عشق شنیده بودم که عشق یه توقف کوتاهه میاد ومیره ولی من با تمام وجودم میگم عشق فقط میاد و دیگه نمی ره اونی که میره عشق نیست هوسه که مثل یه گوله برف با حرارت دست های آدم آب میشه . . . من بر این باورم که عشق هرگز نمی میره . من با این عشق زندگی کردم ،نشستم ،خندیدم،گریه کردم وقتی تنها بودم ثانیه ها رو شمردم ،لحظه ها رو کشتم ،دقیقه ها جهنم شد و روزها با یاد تو، فقط با یاد تو سپری شد ولی هرگز از عشقم کم نشد اما چه بر من گذشت فقط خدا می دونه وبس دوست داشتن همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوستت دارم بارون همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟ ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟ روي ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟ چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمياد!؟ نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف عکس اون چشماي قشنگ توي فنجون نمياد من و کشتي تو با اين خنجر دوريت عجبه چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟ مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم دل تو واسه مويه پريشون نمياد دل تو ازبس سفيد و لطيفه مثل برف از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد تو دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره اما با غم نجيب روي ناودون نمياد دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه ميموني تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمياد عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمياد زندگي بزيه شطرنج و من منتظرم طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه که قد اشکاي من از رود کارون نمياد گاهي وقتا با خودم ميگم شاي ميخواد ذوق بکنم اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد اونکه براي ديدنش ستاره ميچيني اهل نازه پس با يه خواهش آسون نمياد تو نامه آخري کلي دليل اورده بود مثلا چون تشنه اند ياسايه تو گلدون نمياد لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد یکی داشت یکی نداشت اونی داشت تو بودی اونی نداشت من بودم یکی خواست یکی نخواست اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم یکی بود پس کی نبود اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم! یکی آورد یکی نیاورد اونی که آورد تو بودی اونی که نیاورد من بودم یکی برد یکی نبرد اونی که برد تو بودی اونیکه دل به تو باخت من بودم تنها... ________________________________________ دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟!! من آهنگ غریب روزگارم. غمی بی انتها در سینه دارم. تمام هستی ام یک قلب پاکست. که آن را زیر پایت می گذارم + سیاه شده جمعه بیستم اردیبهشت 1387 19:56 به دست آ ئورا |
يادتون باشه که دل، تخته ســـــــــــياه نيست که هر کي اومد روش بنويسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز ای داستان ادامه دارد + سیاه شده جمعه بیستم اردیبهشت 1387 19:8 به دست آ ئورا |
کار ما نیست شناسایی رازگل سرخ + سیاه شده جمعه بیستم اردیبهشت 1387 18:58 به دست آ ئورا |
شریعتی:استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن دین من است شريعتي: زندگي خوردن و خوابيدن نيست انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف يادمان باشد اگر گل چيديم عطر و برگ و گل و خار همه همسايه ديوار به ديوار همند چه گوارا: مرا به جرم چیدن گلی محکوم کردند چرا که دستانم بوی گل میداد.اما هیچ کس نگفت که شاید من گلی کاشته باشم خداوندا خداوندا! نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش بسپارد كه او يكريزو پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر سازد بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را...! "دکتر شریعتی" + سیاه شده جمعه بیستم اردیبهشت 1387 18:56 به دست آ ئورا |
خدا قول نداده ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ... ترنمی همچو باران همان روزهای اول در کوچه های احساس در بن بست هایی که درختان اقاقیا شکوفه کرده بودند آن زمان که کودکان از کلاس درس می گریختند من با شوقی پر از بی تابی به انتظارت که تو از آن در آهنی بیایی بیرون دیگر تاب ماندن نداشتم همچنان می نگریستم به در همه بیرون می آمدن همه دختر ها و همه ی پسر ها دم در به انتظار همه آمدند بیرون، پسرها دست در دست معشوقه هایشان در خیابان قدم زنان به پیش رفتند اما من همچنان نگریستم به در که تو بیایی تا من و تو هم در کوچه های شهر قدمی با هم بزنیم اما تو بیرون نیامدی ناگهان از دور شنیدم صدای آژیر ماشین یک پلیس را که با سرعت آمدند و همه دختر ها و پسر ها را دست بسته بردند نمی دانم به کجا ؟!؟!به چه جرم ؟!؟! شاید به جرم با هم بودن که ناگهان تو از در بیرون آمدی و گفتی پلیسها رفتند گفتم آری و تو با طنین دل انگیز نوایت گفتی حالا با هم قدم می زنیم تا به بی نهایت و دست در دست هم رو به سمت خوشبتی رفتیم تا در بی نهایت جاده محو شدیم در حالی که باران نم نم شروع به باریدن کرد همدمی می خواهم تارهایم کنداز زندان تنهایی وبه من یاد دهد رمزخوشبختی را. همدمی می خواهم که من اوباشم و اومن باشد وبرای دل من واژه ی سبزصداقت را تفسیرکند وبخواند درمن قصه ی پاک صمیمیت را. چه کسی می آید؟ چه کسی؟ آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا تکيه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم... ما که به هم نمي رسيم , بسه ديگه بذار برم.. کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم؟... حيف تو نيست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟... من نه قلندر شبم , نه قهرمان قصه ها... نه برده ي حلقه به گوش , نه ناجي فرشته ها... تو اين دو روز زندگي , شبيه من فراوونه... يه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه... من عاشقم همين و بس , غصه نداره بي کسي... قشنگي قسمت ماست ..که ما به هم نمي رسيم........................................ مهم نیست ________________________________________ مهم نیست فردا چی میشه مهم اینه که امروز دوست دارم مهم نیست فردا کجایی مهم این که هرجا یی دوست دارم مهم نیست که تا ابد باهم نباشیم مهم این که تا ابردوست دارم مهم نیست قسمت چیه مهم اینه که قسمت شد دوست داشته باشم + سیاه شده جمعه بیستم اردیبهشت 1387 18:45 به دست آ ئورا |
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا..... غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند + سیاه شده جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 5:32 به دست آ ئورا |
+ سیاه شده جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 2:11 به دست آ ئورا |
+ سیاه شده جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 1:53 به دست آ ئورا |
+ سیاه شده جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 1:51 به دست آ ئورا |
+ سیاه شده جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 1:22 به دست آ ئورا |
به نام خالقي كه تنهاست ولي تنهايي را براي مخلوقاتش نمي پسندد. + سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:44 به دست آ ئورا |
اغلب افراد مجرد ميل دارنـد بـدانـنـد كـه چـگونـه و كجا بايدعشق حقيقي را بيابند... + سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:15 به دست آ ئورا |
اساس تاريخ تولدتان درخت مورد نظر را ... + سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:13 به دست آ ئورا |
بخشی از شخصیت شما در رگهایتان جاریست آیا گروهای خونی می توانند + سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:10 به دست آ ئورا |
کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند... + سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:8 به دست آ ئورا |
دختر ها خيلي دوست دارند جاي پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جاي دختر ها باشند... + سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:6 به دست آ ئورا |
+ سیاه شده پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:3 به دست آ ئورا |
حکایت نقل است که شبی نماز همی کرد. آوازی شنید که هان بوالحسنو خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ گفت: ای بار خدایا بگو تا من هم آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟ آواز آمد: نه از تو، نه از من + سیاه شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 15:27 به دست آ ئورا |
همينطور كه به آسمان چشم دوخته بودي دست مرا در دستت بيشتر فشار مي دادي زمان به كندي ميگذشت و در آن آنات سنگين نمي دانم در ذهنت... + سیاه شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 14:51 به دست آ ئورا |
آن واژه های در آخرین ثانیه های با تو بودن هنوز هم در مرور طولانی و طاقت سوز زمان به تلاشی بیهوده اما عمیق آنچه را که ویران کردی نتوانستند تا نام نهند ! هنوز میسوزم در... + سیاه شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 14:50 به دست آ ئورا |
نه در اندیشه من کارزار کفر و ایمانی نه در جان غم اندوزم هوای باغ رضوانی اگر کاوی درونم را خیال خویش را یابی پریشان جلوه ای چون ماهتاب اندر بیابانی مولانا اقبال لاهوری + سیاه شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 14:44 به دست آ ئورا |
انسان باید رنج بکشه تا به حقایق پی ببره و اگه تو آرزومند چیزهایی در ما ورای عقل و علم نباشی به قول عین القضاه بهتره بی خیال بشی اون میگه در نهاد هر کسی این... + سیاه شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 14:40 به دست آ ئورا |
حتما حتما تا آخر بخوانید + سیاه شده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 14:35 به دست آ ئورا |
چشم در راه + سیاه شده دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 17:43 به دست آ ئورا |
|