|
حیف بودی + سیاه شده جمعه بیست و هشتم تیر 1387 0:0 به دست آ ئورا |
ببخشید + سیاه شده پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 2:45 به دست آ ئورا |
يادته بهت گفتم كه خشت ديواردلتم توهم منوشكستي ولي اشكالي نداره حالاخاك زيرپاتم .
کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقي ساغر ندارد بدو گفتم که مجنون تو هستم هنوز آن بي وفا باور ندارد کاش این زندگی لعنتی دنده عقب داشت.. دنده هه رو می گرفتم و انقدر می رفتم عقب تا بخورم به دیوار...به بن بست به آغاز ..اونوقت دیگه هیچوقت بدنیا نمی اومدم... اگر انسان زندگی را دوست می داشت در آغاز تولد نمی گریست محبوبم، اشکهایت را پاک کن! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته، موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد. اشکهایت را پاک کن و آرام بگیر، زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج نداری، تلخی، بی نوایی و درد جدایی را تاب می آوریم. اگر بگریم گویند که عاشق است. اگر بخندم گویند که دیوانه است. پس میگریم و میخندم ! که بگویند یک عاشق دیوانه است وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود هی کار دست من بدهد چشم های تو هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان حس می کنم که قافیه هایم عوض شود جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود سهراب ِ شعرهای من از دست می رود حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد تن داده ام به این که بسوزم در آتشت حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم ! وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود یک ذره خشم شعله عشق را تیزتر میکند هر که را جامه زعشقی چاک شد او حرص و جمله عیبی پاک شد همانطور که عشقهای حقیقی کمیاب است دوستیهای حقیقی نیز کمیاب است هفت شهر عـشق را عـطار گشت مـا هنوز اندر خـم یک کوچهایم و بعد از رفتنت به نام دانشجوی دانشگاه قلبم شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشمها تو را در نفرت و حسرت رها کردم همین بود آخرین فرصت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایت را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید رها کردم نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید و بعد رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت : تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در موج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم عادت دیوانگی باز برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم هرشخصی دو بار میمیرد، یک بار آنگاه که عشق از دلش میرود و بار دیگر زمانی که زندگی را بدرود میگوید، اما وداع با زندگی در برابر مرگ عشق، ناچیز است یک مرد با هر زنی میتواند خوشبخت زندگی کند تا زمانیکه عاشق نشدهاست آنجا که ازدواجی بدون عشق صورت گیرد حتمأ عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد اشک خونین به طبیبان بنمودم، گفتند درد عشق است و جگرسوزدوایی دارد افسردگی تنها معشوقه باوفایی است که من میشناسم، بیجهت نیست اگر به عشق اندیشهها، رؤیاها، آهها، آرزوها و اشکها از ملازمان جدائی ناپذیر عشق میباشند انسان موظف است که عاشق حقیقت باشد و اظهار آن را به خاطر عشقی که نسبت به آن دارد، از تکالیف حتمی خود بداند این از خصوصیات عشق است که هیچگاه ثابت نمیماند؛ او بدون وقفه رشد می کند، درصورتیکه کاهش نیابد بعضی اشخاص چنان به خود مغرورند که اگر عاشق بشوند به خود بیشتر عشق میورزند تا به معشوق بهعالم هر کجا درد و غمی بود بههم کردند و عشقش نام کردند بهگیتی عاشقی بیغم نباشد خوشی و عاشقی باهم نباشد گاه گاهی زندگی شوخی نیست! گاه گاهی می شود بود و نبود گاه گاهی زندگی شوخی نيست... كاش در كنارم بودي, كاش مي توانستم تو را در آغوش يگيرم ونوازش كنم... كاش مي توانستم دستانت را بگيرم و با تو به اوج خوشبختي بروم... كاش مي توانستم بوسه اي بر گونه مهربانت بزنم...اي كاش, كاش, كاش... دلم بدجوري هواي تو را كرده عزيزم...اي بهترينم... باورم نمي شود فاصله ها اينچين بين ما غوغا بپا مي كنند ودرياي غم ودلتنگي در قلبم طوفان بپا كندوامواج تنهايي مثل خنجر در قلبم بنشيند... واي كاش در كنارم بودي...كاش بودي ودلم را از اميد وآرزوهاي انباشته خالي مي كردي... باورم نمي شود,سخت است باور كردنش, با نبودنت در كنارم گويادر اين دنيا تنهاي تنهاييم... بي كس...بي نفس, كاش در كنارم بودي... آنگاه هيچ آرزويي از خداي خويش نداشتم... سخت است ولي بايد نشست در گوشه اي وگريست وانتظار كشيد تا به سوي من بيايي واي كاش تو در كنارم بودي, باورم نمي شود که نیستی, دلم بدجوري براي تو تنگ است..../ سرنوشت ننوشت ، گرنوشت بد نوشت اما باور کن سرنوشت را نمی توان از سر نوشت بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده درآب دردلم هستی وبین من وتوفاصله هاست سکوتی بودبرقلبم که باآن میزدم فریاد اگرازشهرغم رفتی مراهرگز مبر از یاد آنگاه که ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي کني, به خاطر بياور که زيابيي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است. هيچگاه نگذار در كوهپايه هاي عشق كسي دستت را بگيرد كه احساس ميكني در ارتفاعات هستی عشق من تو باش نه براي اينکه در اين دنياي بزرگ تنها نباشم .تو باش تا در دنياي بزرگ تنهاييم تنها ترينم باشی دلم همچو آسمان،پر از ابرهاي بارانيست، اي کاش دلم امشب بگريد، شايد که بغض عشق در چشمانم بشکند عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي چیز هایی هست براي نگفتن و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي
زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیرماست!
زندگی آب روانی است روان میگذرد... آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد مهم نيست كه چند بهار در كنار هم زندگي كنيم، مهم اين است كه يادمان باشد عمرمان كوتاه است
دل به دلداران سپردن کارهر دلدار نيست. من به تو جان مي سپارم دل که قابل دار نيست من عطر ياس خوشبو ندارم/درباغ رويا شب بوندارد قايق زياد است امابراي /به تو رسيدن پارو ندارم /به تو رسيدن شايد طلسم است /من هم چراغ جادو ندارم
نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند مثل پروانه بمير:دردناك اما...عاشق اي شمع آهسته بسوز كه شب دراز است ، اي اشك آهسته بريز كه غم زياد است درون سينه آهي سرد دارم رخي پژمرده ،رنگي زرد دارم
ندانم عاشقم ؟مستم؟چه هستم؟
همي دانم دلي پر درد دارم
نگاهي كردي و از خود نگرانم كردي نگران ،پيش نگاه دگرانم كردي
من نظر باز نبودم،تو به يك چشم زدن
در چراگاه نظر،چشم چرانم كردی
مرا از ياد برد آخر،ولي من به جز او عالمي را بردم از ياد و رفتم از این خاک
در مصر شوریده ای بود و می گفت : در طریقت اگر عاشقی در غم عشق بمیرد! عجب نیست . عجب آنست که در سوز عشق یک روز زنده بماند
مرا دوست نداري گفتم كه كمي صبركن وگوش به من باش گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي كه كمي فكرخودم باشم و آن وقت جزعشق تودرخاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست
عشق..... عشق اونيه که وقتي خيلي ناراحتي ياد اون ميشه سنگ صبورت عشق اونيه که با ياد اون ميخوابي با ياد اون غذا ميخوري و با ياد اون زندگي مي كني عشق اونيه که شبها قبل از خواب با روياي اون چشماتو روي هم ميذاري عشق اونيه که شبها موقع خواب دوست داري سر اون کنار سرت باشه عشق اونيه که شبها دستاتو زير بالش يا زير بغلت مي ذاري تا کمبود دستاشوکمتر حس کني عشق اونيه که دوست داري بوي عطر بدنش بشه تک تک نفسهات عشق اونيه که دلت هميشه بهونه ي اونو ميگيره هر چند ميدوني که ديدنش غيرممكنه عشق اونيه که هر جا ميري دوست داري اونم همراهت باشه عشق اونيه که دوست داري اولين کسي که از پيروزيهات با خبر ميشه اون باشه عشق اونيه که هر يادگاري يا دست نوشته اي از اون برات از دنيا با ارزش ترميشه عشق اونيه که موقع درد اگه اونو ببيني دردت فراموشت ميشه عشق اونيه که به خاطر شنيدن صداش حاضري خيلي از ارزش هارو زير پا بذاري عشق اونيه که تو موقع شادي دوست داري اونم کنارت بود و سهمي از اين خوشي رو داشت عشق اونيه که حاضري به خاطر اون به تموم دنيا دروغ بگي عشق اونيه که به اون اجازه ميدي تا وارد حريم خصوصي زندگيت بشه عشق اونيه که اون تموم فکر و ذکرت ميشه عشق اونيه که اسمون سياه دلت با قدم اون رنگين کمان ميشه عشق اونيه که براي ديدنش لحظه شماري ميکني عشق اونيه که هيچ وقت نميتوني فراموشش کني حتي اگه اون ترو
فراموش بکنه
دل که خونابه ی غم بود جگر گوشه ی درد بر سر آتش عشق تو کبابش کردم زندگی کردن من مردن تدریجی بود آن چه جان کند عمر حسابش کردم هر چه بر من گذشت حقم بود من از اين بيشتر سزاوارم تو گناهي نداري اي زيبا مــــــــــــــــرگ بر من كـــــه دوسـتـت دارم
کاش گذشتن از بعضی چیزا به آسونی گفتنش باشه
بندازه
انسان ها فقط در یک
چیز مشترک اند
آن هم تفاوت شان است! + سیاه شده پنجشنبه بیستم تیر 1387 2:11 به دست آ ئورا |
سلام من توی نظر سنجی برترین وبلاگ ماه شرکت کردم اگه قابل دونستی نو ما لیاقتشو داشتیم به این آدرس بروید www.night-skin.com/topblog و به وبلاگ من که اسمش http://www.majnooneleyli.blogfa.com/) رای بدین اگه هم نه که هیچی تا بعد ایرانی خدانگهدارت باشه + سیاه شده دوشنبه دهم تیر 1387 9:58 به دست آ ئورا |
عاشقانه دوستت دارم
از شمال محدود است به آینده ای که نیست..... به اضافه ی غم پیری و سایه ی مخوف مرگ... از جنوب به گذشته ی پوچی...پراز خاطرات تلخ.... گاهی اوقات شیرین... مشرق طلوع آفتاب عشق .صلح با مرگ.. شروع جنگ حیات... مغرب فرسنگها از حیات دور.آغوش تنگ گور.... غروب عشق دیرین.... این چه حدودیست آیا شنیده ای ومیدانی؟ موسوم به جوانی.............
به یادت هست می گفتی: اگر روزی خدافرمان دهد ترکت نخواهم کرد؟ به یادت هست می گفتی:شبانگاهان به یادت تا سحر هرگزنخواهم خفت ؟ به یادت هست می گفتی:شقایق پیش چشمانم رنگ زیبایی ندارد؟ به یادت هست می گفتی:اگرترکم کنی روزیتمام عمرخاموشم نرو اکنون رفتی وآن روزها هم رفتند و اینک من شدم تنها چه کسی
قلم دردست من آرام می لغزد وتنهاقلب من احساس اوراخوب می فهمد دلم چون باغ خشکی به امیدصدای شرشرآبی ویاحتی صدای قطره ی باران دل سرخورده ی خودراامیدتازه می بخشم ومن این راخوب می دانم که هرکس درتب عشقیست وهرقلبی به امیدنگاهی می تپدهردم توتنهامسافرماندگاریک قلبی وآن قلب قلب منست
همدمی می خواهم تارهایم کنداز زندان تنهایی وبه من یاد دهد رمزخوشبختی را. همدمی می خواهم که من اوباشم و اومن باشد وبرای دل من واژه ی سبزصداقت را تفسیرکند وبخواند درمن قصه ی پاک صمیمیت را. چه کسی می آید؟ چه کسی
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل ازوفاکردن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
آدم بعضی وقتا اينقدر از همه جا و همه كس دلسرد و دل تنگ ميشه که حتی آهشم يخ ميزنه
کی می رسد صدای دختران خسته دل بر گوشهای، پیرگرگان بسته دل تا کی صدای شیون زنهای نا امید پر می کند فضای خالی دلهای نا امید تا کی تحمل احساس زجر مادران تا کی تن فروشی مادر برای کودکان چوب کدام ظالمی شکسته پای تو دست کدام قاتلی بریده نای تو از دستهای زمخت خرسهای منگ شلاق می خورد بر تن زنها به ننگ چشمان خیره گشته طفل زیر دار می گرید ازتلاطم مادر ز زجر دار در کشوری که زینت گلها به چادر است حکم عدالتش به سنگسار مادر است
باور کنيد که دل از جنس سنگ نيست بگشای سینه و بین،دل دو رنگ نيست باور کنيد که درد دل از درد بی کسي است این خانه احساس دل آن گونه تنگ نيست باور کنيد که همدم تنهاييم غم است با اين وجود در سرم احساس جنگ نيست باور کنيد درک تمنای عشق را ابرازکردن عشقم که ننگ نیست کسی نشنید این صدای خسته من را کسی ندید ترکهای قلب شکسته من را کجاست مرهم زخمی که بر دلم بنشیند که هر که نشست گشود زخم بسته من را کجا روم ،از درد خود، به که گویم که تا نکند بیش کولبار غصه من را خدای من این غصه ها مرا خم کرد چگونه صاف کنی ،قامت خمیده من را ؟ در این گذار عمر رفت امید روشن قلبم کسی ندهد باز این ،امید رفته من را ز درد های غبار دلم ،لحظه ای گریزی نیست نسیم عشق کی برد این ، غبار کینه من را در این کشاکش تقدیر ،حسرتی بدل مانده که اشک شوق کم کند، اندوه دیده من را
کاش گذشتن از بعضی چیزا به آسونی گفتنش باشه
بين منو تو فاصله بندازه
نگاه و نگاه ..
چرا که تو را دوست دارم دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم نه تو از عشق من دست میکشی و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با
مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که
شب عشق بسیار طولانی است و قلبم در آرزوی تو می سوزد آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی خورشید وجودت پنهان می گردد و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند و به دنیای غریبی می برند همیشه در قلبم حضور داری و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام
براي تو....تويي كه فقط فقط باياد تو روزگارم به آرامش مي رسد.
مي خواهم برايت بگويم از اين چند ماهي كه بي تو گذشت.
مي خواهم برايت از لبخندهايي كه هرگز روي لبهايم ظاهر
نشده اند ودر برگريزان زندگي راه بودن را گم كرده اند...
مهربانم!مي خواهم خود را به دريا بسپارم امواج پريشان
دريا مرا به جايي خواهند برد كه ديگر هيچ از تو بر زبان نياورم
اما نمي دانم چگونه در آن نا كجا تو را فراموش كنم تنهايم
مگذار در ميان اين واژه هاي نا مفهوم زندگي.من از چيزهايي
كه هر لحظه مرا به قعر دريا مي برند مي ترسم ازسايه خود وحتي
از سايه ديوارها هم مي ترسم و هر چيزي كه مي خواهند مرا از
تو دور كنند به حرفهايم نخند واقعا نمي دانم بي تو ضجه هاي تلخ بودن را به كدامين سو ببرم وبا مصيبت تنها ماندن را چه كنم.
تنها شقايق وجودم!از تو مي خواهم فانوست را برايم روشن نگه داري
تا هيچ گاه غروب غم انگيزرا به فكر خود نسپارم ولي نمي دانم
چرا كه هر بار كه مي خواهم با تمام وجود همچون باد به سويت
بشتابم لرزشي سرتاسر وجودم را فرا مي گيرد.كاش مي شد به
ديدارت بيايم اي آفتاب غروب كرده زندگي من اي كاش مي توانستم
از گل هاي درخشان آسمان گردنبندي برايت بسازم وهمچون طوقي
زيبابر گردنت بياويزم اي كاش مي توانستم دستان پر مهرت را در
دستانم بفشارم وسردي روزها را با گرمي بهترين خاطرههاي
گفتم نرو پرپر میشم ، گفتی می خوام رها باشم گفتم آخه عاشق شدم ، گفتی می خوام تنها باشم گفتم دلم ، گفتی بسوز ، گفتم یه عمری باز هنوز؟ گفتم آخه داغون میشم ، گفتی به من خوش میگذره گفتم بیا چشمام به توست ، گفتی آخه کی میخره؟ گفتم منو جنس می بینی ، گفتی آره بی قیمتی گفتم یه روز کسی بودم ، با من نکن بی حرمتی
تو را در دل دل را در موقع تپيدن وتپيدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر وبستر را براي انديشيدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هايش زندگي را به خاطر زيبايي اش و زيباييش را به خاطر تو دوست دارم من دنيا را به خاطر خدايش خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم
همدم وهمراز هميشگي ام!كاش بهار را به دلم راه مي دادي
ودريچه قلبم را به روي شكوفه اهي بهاري مي گشودي ومانع
تركيدن بغضم مي شدي كاش غم را از نگاهم مي خواندي و
از تبسم تلخ لبهايم راز دروني ام را بر ملا مي ساختي.اي كاش
همچون گذشته شانه هايت مرهم هق هق گريه هاي بي پايانم بود
وسينه پاكت صندوقچه رازهاي درونم اي كاش چادر شب دوباره بر
شهر گسترده مي شد و خواب همه چشم ها را بر مي گذاشت تا هيچ كس شاهد گريه هاي من بر شانه هاي تو نباشد
انسان ها فقط در یک
چیز مشترک اند
آن هم تفاوت شان است! + سیاه شده شنبه یکم تیر 1387 21:0 به دست آ ئورا |
|