|
تنگه ی هرمز قلبم را ناوهای جنگی مغزم قوروق کرده اند دیگر شما اجازه نزدیک شدن به قلب مرا ندارید یا شاید بهتر دیگر جرئت نزدیک شدن به قلب مرا نخواهید داشت!
پ.ن از بس این چند روز جنگ و خون ریزی دیدم احساساتم جنگی شده خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ سیاه شده دوشنبه سی ام دی 1387 15:28 به دست آ ئورا |
هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد؟! یک فریب ساده و کوچک. آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او جز با او نمی خواهی. من گمانم زندگی باید همین باشد. + سیاه شده پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 17:32 به دست آ ئورا |
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد یکی گفت : چرا این اتاق پر از دود و آه است یک گفت : چرا دیوارهایبش سیاه است ! یکی گفت : چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است ! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم : خدایا تو قلب مرا میخری ؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن نوشتم : ببخشید دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم + سیاه شده شنبه بیست و یکم دی 1387 14:30 به دست آ ئورا |
|