|
اقا اجازه مبحث امروز ما خداست توضيح ميدهيد که جای خدا کجاست؟ قران نوشته او همه جا هست ومادرم اصرار ميکند کمی قبله سمت راست!! من جمعه میروم لب دریا کنار آب آنجا نماز جمعه زلال است بی ریا است کاج همیشه سبز بیرون مدرسه استاد درس دینی وقران بچه هاست آقا شما حقیرترید از سوال من این درس نان خشک سفره ی شماست من ساکتم دبیر به من صفر میدهد شاگرد تنبلی که حواسش پی خداست.. پ.ن 1.نمی دونم وقتی لیلی و مجنون به هم رسیدند اولین جمله ای که رد وبدل شد چه بود ؟ نمی دونم بغض یا دهان بسته... کدومشون سد دیگری بودند ؟ امّا حدس می زنم که حتما جمله اول را مجنون نگفت اون فقط نگاه کرد یک نگاه خیس.. 2.هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دو تا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اونقدر بزرگه كه ديگه پيداش نميكني اما الان من چی کار کنم 3.وقتی از کسی که دوسش داری ، هیچ خبری نیست خوشحال باش چون حتما حالش خوبه و همه چیز رو به راهه که از یادش رفتی.. ۴.همیشه آرزوی مرگ میکردم اما کاش نمیدونستمو میمردم نمیخوام هر صبح که از خواب بیدار میشم به جای فکر کردن به آرزوهام به رویای مرگ فکر کنم. 5.داشتم نگاهش میکردم نگاهم کرد جوری که با نگاهش ازم خواست دیگه نگاهش نکنم بغض تنها آرامش بخش روزهای تنهایست و من.. پی نوشت: آدم نما چیز جالبی گفت برام گفت: لیلی و مجون اگه الان بودن لیلی و مجنون نبودن اخه!! یکیشون دودر کرده بود... + سیاه شده سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 11:52 به دست آ ئورا |
میدونی عاشقانه ترین روزهای دنیا کی؟ میدونی قشنگترین تنهایی چه جوریه؟ میدونی نهایت احساس کجاست؟ خیلی خوشحالم خیلی وقتی خدا برات دعوت نامه میده چه حسی داری؟ وقتی خدا خیلی دوست داره وقتی هرچی بخوای بهت بده وقتی تازه زندگی را احساس میکنی وقتی خدا به زبون بی زبونی بهت میگه دوست دارم وقتی بهش بگی خوب منم میخوام دوست داشته باشم دیگه و اون.. وقتی میخواد ببردت پیش خودش وقتی.. دوست دارم نفس بکشم زندگی را احساس کنم دفتر های سبز دکتر را با صدای بلند بخونم سهراب وای چه کیفی میده بلند بلند توی جنگل دستاتو عاشقانه تکون بدی و بخونی قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این شهر غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند قایق از تور تهی همچنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه.. گوشه اتاق یک فنجون چای داغ یک کتاب یک مداد یک تراش یک دفتر پاکن نمیخوام چون نمیشه خاطرات را پاک کرد دوست دارم خاطرات تمام روزایی را که زندگی کردم لحظه به لحظه بنویسم از روزایی که بزرگترین غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود تا روزایی که عاشق شدم روزایی که.. روزایی که نا امید شدم روزایی که به خودم گفتم بدون امید هم میشه و این روزا دیروز جواب آزمایش دوم را هم گرفتم دکتر گفته بود : سرطان خون داری باورم نمیشد اما گاهی باید با چیزایی که خدا بهت هدیه میده کنار بیای خیلی خوشحالم چون تونستم بعد از این همه وقت خوشحالش کنم آرزوش بود منم آرزو مند آرزوهاش پ.ن ۱. قشنگه وقتی بدونی به زودی میری پیش خدا ۲. عشق هم ماجرای یچیده ای دارد! ۳. هیچ وقت دوست نداشتم گریه پدرم را ببینم اما.. دوست داشتم بهش بگم بابای گلم برا چی قصه میخوری باید خوشحال باشی بچه ات داره میره ییش خدا اما تحمل خورد شدن غرورش را جلوی خودم نداشتم رفتم که نبینم.. مامانم آخی ۴. قشنگی دنیا به اتفاق های غیر منتظرشه ۵. آرزوهای قشنگی داشتم ۶. تموم شد به همین راحتی ۷. کات + سیاه شده یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 17:1 به دست آ ئورا |
زندگی پوچی محض است. پ.ن وقتی دیگه به هیچ چیز و هیچ کس امیدی نداری چی کار میکنی؟ وقتی یک روز میفهمی تا حالا هرچی بهت گفتن دروغ بوده وقتی همه ازت بدشون می یاد وقتی.. عشق چیه؟! مجنون- فرهاد شما چی کار کردین که.. یکی به من بگههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه تو خدایی؟؟!!!!!!!!!! پس کو خداییت؟؟؟؟؟؟ + سیاه شده شنبه پنجم اردیبهشت 1388 20:38 به دست آ ئورا |
|