|
زمین ! بایست زمین! نچرخ نچرخ که منتظرند در پاییز پیراهن نارنجی تنت کنند جارو به دستت بدهند و محکومت کنند تمام خاطرات بهار را از ذهن خیابان ها پاک کنی پ.ن ۱.داستان زندگي من قصه اي است که متن آن وجود توست و پايانش نبود توست . ۲.سرم خیلی شلوغه ببخشید دیگه خوابم رسیده به روزی ۴ ساعت ۳.دیشب دلم براش تنگ شده بود صبح سرم داد و بی داد میکرد خوب چی کار کنم دل تنگیه خوروسه بی محله دیگه! مثل من! + سیاه شده شنبه هجدهم مهر 1388 6:17 به دست آ ئورا |
|